توی ده

شوربحتانه ماندگاری های  توی ده بیدگل همچون بسیاری از جای های ارزشمند که می تواند ترزبان بخشی از تاریخ مردم باشد به شوند ( دلیل)  نبودن سرمایه ، ندانستن روش نگهداری ، کمبود توان مردم برای مرمت و بازسازی، بی مهری سازمان میراث فرهنگی، رو به فرسودگی می رود و بخش های که به کوشش مردم بازسازی می شود به شوند دگرگونی های ناهنجار و بی دانش، خدشه دار می شود.

بازسازی و مرمت گرمابه، آب انبارها ، زورخانه، بازار، حوض خانه ( مانده در زمین پشت حسینیه ) ، چندین خانه قدیمی ( فرزانگان-  صابری زندی بیدگلی- جلالی کمباف- جلی و ... )  ، کارگاه پارچه بافی صابری ، بخش درونشد ( ورودی ) حسینیه ، سنگ نبشته های مسجد سرسنگ، در بافت تاریخی توی ده هنوز می تواند به گونه ای از اندوه ویرانی مسجد جامع بیدگل ، بازار میان ده ، خانه های خراب شده در مسیر خیابان واصف، عصارخانه ها ، کارگاه های پارچه بافی، زری بافی و مخمل بافی ، مهمان خانه ملا محمدباقر و ...  فرو کاهد و تاریخ مردم این بخش از شهر را که به گونه ای شناسه دیگر بخش های شهر نیز می باشد روشن تر نماید.

افسوس که نه تنها اندیشه ای برای این کار نیست که ماندگارهای پریشان مانده کنونی نیز در میانه زباله های ریخته در کوچه ها  و ناهنجار سازی ها و ... بی ریخت و زننده  می نماید.

کمینه ترین کار آن است که میراث فرهنگی که از نداشتن نیروی کار و سرمایه رنج می برد با آموزش مردم، به کار گیری سازمان های مردم نهاد و کنشگران فرهنگ و هنر ، بازسازی ، نگهداری و به کار گیری ماندگاری های فرهنگی ،  بافت کهنه شهر را از مردنی اینگونه برهاند.

53087932524857012687.jpg

59561960339846535285.jpg

دکتر فریور در حسینیه توی ده بیدگل -  شامگاه عاشورا

73857714581871677294.jpg

حضرت عباس علی

بحر طویل وصاف بیدگلی در مدح حضرت عباس ابن علی (ع )

می کند از دل وجان ورد زبان غمزده وصاف حزین، وصف مهین، یکه سوار فرس شیردلی،  فارس میدان یلی،  زاده سلطان ولی حضرت عباس علی، ماه بنی هاشم و سقای شهیدان ز وفا صفدر میدان بلا ،  میر و سپهدار و علمدار برادر ، که شه تشنه لبان را همه جا یار و ظهیر است و به هر کار مشیر است و گه بزم وزیر است و گه رزم چو شیر است و به رخسار منیر است و به  پیکار دلیر است ، زهی قدرت بازو و خهی قدرت نیرو که به پیکار عدو چون فرس عزم برون تاخت و چون بال برافراخت و شمشیر همی آخت ز سهم غضبش شیر فلک زهره خود باخت ، ز هول سخطش گاو زمین ناف بینداخت ، دلیری که اگر روی زمین یکسره لشکر شود و پشت به هم در دهد و بهر جدالش بستیزند و به پیکار بخیزند ، به یک حمله او جمله گریزند و زیک نعره او زهره بریزند .

امیری که اگر تیغ شرربار برون آورد از قهر و کند حمله به کفار ، طپد گرده گردان و درد زهره شیران و رمد مرد ز میدان و پرد طایر هوش از سر عدوان و فتد رعشه و تب ، لرزه بر اندام دلیران و یلان از صف حربش همه از صدمه ضربش بهراسند و گریزند،  بدین قدرت و شوکت بنگر بهر برادر به صف کرب و بلا تا به چه حد برد به سر شرط وفا را   :

دید چون حال شه تشنه بی یار و جگر گوشه و آرام دل سید مختار ، سرور جگر حیدر کرار ، درآن وادی خونخوار ، بود بی کس و بی یار ، نه یار و نه مددکار ، به جز عابد بیمار ، به جز عترت اطهار ، همه تشنه لب و زار ، همه خسته و افکار ، زیک سوی دگر لشکر کفار ، همه فرقه اشرار ، همه کافر و خونخوار ، ستم گستر و جرار ، جفا پیشه و غدار ، ستم کیش و دل آزار ، کشید آه شرر بار و فرو ریخته لخت جگر ار دیده خونبار ، که ناگاه سکینه گل گلزار برادر ، زگلستان سراپرده ، چو بلبل به نوا آمد و چون در یتیم از صدف خیمه به بیرون شد ه بردست یکی مشک تهی زآب ، لبش تشنه و بی آب ، رخش غیرت مهتاب ، سراسیمه و بی تاب ، که ای عم وفادار ، تو سقای سپاهی ، پسر شیر الهی ، فلک رتبه و جاهی ، همه را پشت و پناهی ، به حسب غیرت ماهی ، به نسب زاده شاهی ، چه شود گر به من از مهر نگاهی کنی از راه کرم ، بهر کرم ، جرعه آب آری و سیراب کنی تشنه لبان را .

چو ابوالفضل، نهنگ یم غیرت ، اسد بیشه همت ، قمر برج فتوت ، گهر درج مروت ، سمک بحر شهادت ، یل میدان شجاعت بشنید این سخن از طفل عزیز پسر شافع امت ، چو یکی قلزم زخار به جوش آمد و چون ضیغم غران ، به خروش آمد و بگرفت از او مشک و فرو بست به فتراک ، چنان شیر غضبناک ، عرین گشت مکین ، بر زبر زین و همی بانگ به مرکب زد و هی زد به سمندی که گرش سست عنان سازد و خواهد که به یک لحظه اش از حیطه امکان بجهاند ، به جهانی دگرش باز رساند ، که جهان هیچ نماند به دو صد شوکت و فر ، میر دلاور ، چو غضنفر به عدو تاختن آورد و دلیران و یلان سپه ، از صولت آن شیر رمیدند و به یک سر طمع از خویش بریدند و ره چاره به جز مرگ ندیدند .

ابوالفضل ، سوی شط فرات آمد و پرکرد از آن ، مشک و به رخ کرد روان اشک و ربود آب ، که خود را زعطش سازد سیراب ، که ناگاه به یاد آمدش از تشنگی اهل حریم پسر ساقی کوثر ، ز لب تشنه اطفال برادر ، همه چون طایر بی پر ، همه دلخسته و مضطر ، به جوانمردی آن شیر دلاور ، بنگر هیچ از آن آب ننوشید ، چو یم باز بجوشید و چو ضیغم بخروشید و بکوشید و از آن دجله برون آمد و راند اسب سوی خیمه و گفتا به تکاور که تویی اسب نکو فر ، که چو برقی و چه صرصر ، هله امروز بود نوبت امداد و بباید که به تک بگذری از باد و کنی خاطر من شاد و همی گفت،  عنان ریز به مرکب زد ه ، مهمیز که ناگاه پسر سعد دغا ، پیشرو اهل زنا ، بانگ برآورد که ای فرقه کم جرات و بی غیرت ترسنده ، سراپا زچه از یک تن تنها بهراسید و فرارید، چرا تاب نیارید ، نه آخر همه گردان و یلانید و شجاعان جهانید و دلیران گوانید و ابازور و توانید و تمامی همه با اسلحه و تیغ و ستانید؟  ! فرسها بدوانید و دلیرانه برانید و بگیرید سر راه بر آن شاه زبر دست که گر از کفتان رست، نیابید بر او دست ، و اگر او ببرد آب و شود شاه جگر سوخته سیراب و بتازد به صف معرکه ، چون باب نیارید دگر تاب.

 که عباس در این معرکه گیرم همه شیر است و زبر دست و دلیر است ، بلا مثل و نظیر است، ولی یک تن تنها به میان صف هیجا چه کند قطره به دریا ، گرتان زهره و یارای برابر شدنش نیست مراین وحشت و بیچارگی از چیست ، به جنگیدنش ارتاب نیارید به یکباره براو تیر ببارید و ز پایش به در آرید ، علی القصه به هر حیله که باشد مگذارید برد جان و خورد آب .

 چو آن لشکر غدار زسردار خود این حرف شنیدند ، عنان باز کشیدند و چو سیلاب ، سپه جانب آن شاه دویدند ، چو دریا که زند موج ، زهر خیل و ز هر فوج ببارید بر آن بارش پیکان و ننالید ابوالفضل ز انبوهی عدوان و همی یک تنه می تاخت به میدان و خود از کشته اشان پشته همی ساخت که ناگاه ، لعینی ز کمینگاه برون تاخت ، بر او تیغ چنان آخت که دستش ز سوی راست بینداخت ، ولی حضرت عباس وفادار ، چو مرغی که به یک بال برد دانه سوی لانه به منقار ، به یکی دست چپش تیغ شرربار همش مشک به دندان و بدرید از عدوان زره و جوشن و خفتان ، که به ناگاه لعینی دگر از آل زنا ، دست چپش ساخت جدا ، شه به رکاب، هنر از کوشش پا کرد لعینان دغا از بر خود دور ولی با تن بی دست که از زخم شده خانه زنبور ، بد او خرم و مسرور ، که شاید ببرد آب بر کودک بی تاب ، سکینه ، که شود  بهجت و آرام دل باب ، که ناگاه دغایی ز دغا تیر رها کرد بر آن مشک و فرو ریخته شد آب ، نیاورده دگر تاب سواری و بزاری شه دین از زبر زین به زمین گشت نگونسار و زجان شست همی دست ، به یکبار و بنالید و و بزارید که ای جان برادر چه شود گر به دم بازپسین ، شاد کنی خاطر ناشادم و بستانی از این لشکر کین دادم و از مهر کنی یادم و سر وقت من آیی ، که سرم شقه شد از ضربت شمشیر و به ببینی که بود دیده ام آماجگه تیر و فتاده ز تنم دست ، بیا تا که هنوزم به تن اندر رمقی هست که فرصت رود از دست .

دگر غمزده وصاف ، مگو وصف ستم ها که بر یار شه تشنه لب کرب و بلا رفت .

یاد


به یاد روان شاد دکتر مسعودی نژاد بیدگلی

دردا که نخل باروری ناگهان خمید                          شاخی شکست و بار دلی را گران گرفت

یا رب چه شد که جان عزیزی به نیمه راه                    جــور زمــان به نیمه فصل خزان گرفت[1]

آبان ماه سال 1390 دکتر محمدرضا مسعودی نژاد جان به جان آفرین تسلیم کرد. اما یاد او همچنان زنده است .



[1]-  برگرفته از سروده جناب استاد سرافرازی در سوک  دکتر محمد رضا مسعودی نژاد

 

کوروش ، مرد مهر  و داد

هفتم آبان روز جهانی بزرگداشت کوروش بزرگ  است . مردی که مهر و داد را در جهان گسترش داد و اینک پس از قرن ها خفتن او در خاک ایران ، نام و سخن و منش او با شکوه آرمانی ایرانیان همبند شده است.و می تواند هنوز  وجدان خفته انسان را بیدار کند.



کوروش ، شهریار روشنایی ها

بسياران را ديدم
بی‌خواب و بی‌خانه
بسياران را ديدم
بی‌جهان و بی‌جامه
بسياران را ديدم
بی‌گور و بی‌گذر
بسياران را ديدم
بی‌راه و بی‌پناه
بسياران را ديدم
بی‌گفت و بی‌اميد
همه سايه به سايه، هراسيده‌ی هجوم و
زانونشينِ غمِ خويش.
و مرا تحملِ اين همه ستم نبود
و مرا طاقتِ ديدنِ اين هم فلاکت نبود
پس فرمان دادم
تا نان و آبشان دهند
کار و کمالشان دهند
آرامش و آزادی‌شان دهند
دانايی و ثروتشان دهند
آن‌ها همه گريختگانِ کشورِ بدانديشان بودند،
و گفتم به من بازآييد که من امانِ زندگان زمينم
پس فرمان دادم
سدها و سايه‌بان‌های بسياری بسازند
باروها، برج‌ها، دژها و ديوارهای بسياری بسازند
همه هرچه که هست، همه برای مردمانِ من.


و گفتم اينجا در سرزمينِ من
حکيمان در آرامش‌اند
اينجا در سرزمينِ من
دانايان در آرامش‌اند
من شعله‌های بی‌شماری برافروخته‌ام
من بردگانِ بی‌شماری را رهايی رسانده‌ام
و گفتم هر کس که اين مردمان را ناچيز شمارد
به زنجيرش خواهم کشيد
از اين پس ديگر نه ديوی در اين ديار و
نه خشمی که خنجرش در دست!
اين دستورِ پروردگارِ من است
تا من پرستارِ درماندگان شوم
تا من مونسِ مردمان و ياورِ خستگان شوم
اميران و آيندگان بدانند
پادشاهی که ثروت‌اندوزِ روزگار شود
هلاکتِ خويش را به خوابِ اهريمن خواهد ديد
و او هرگز بخشوده نخواهد شد.


من، من که کوروشم می‌گويم
هرچه از آسمانِ بلند ببارد و
هرچه بر اين زمين برويد
از آنِ مردمانِ من است.


اميران و آيندگان بدانند
رهبرِ رستگاران اوست
که بی‌نياز بيايد و
بی‌نياز بگذرد
ورنه هرگز بخشوده نخواهد شد
ورنه هرگز درست نخواهد شد
ورنه هرگز دوست نخواهد داشت

ورنه هرگز دوست داشته نخواهد شد.

از کتاب منم کوروش ، شهریار روشنایی ها . سروده سید علی صالحی

از : شیرکو بیکس

اگر از شعرهایم

گل را جدا کنید

از چهار فصل

یک فصلم می میرد .

اگر یار را از آن جدا کنید

دو فصلم می میرد .

اگر نان را از آن جدا کنید

سه فصلم می میرد .

اگر آزادی را از آن جدا کنید ،

سالم می میرد

و من نیز !