کیومرث نماد هزاره ها
كيومرث به دليل دگرگونيهايي كه در روند زندگي بشر بهوجود آورد نماد يك هزاره است؛ زيرا كيومرث آرياها را گرد هم آورد و سامان داد و اين آغاز زايش ملت ايران بهشمار ميآيد.
زمان زايش كيومرث را ٦٧٠٠ سال پيش از ميلاد يعني نزديك به ٨٠٠٨ سال پيش عنوان كردهاند، گيومرته، گيومرت يا كيومرث به معناي زنده ميرا و جان نيستيناپذير است.
...
كيومرث بشري بود كه تن به مرگ داد؛ اما هميشه زنده خواهد ماند، چون پايهگذار سرزمين ايران است. كيومرث در فروردينيشت، نخستانديش خوانده شده ،چون نخستين كسي است كه انديشه، آموزش و منش اهورامزدا را دريافت كرد.
آنگونه كه در شاهنامه آمده است، ايرانيان لباسهايي ميپوشيدند كه نقش و نگارهايي شبيه پوست پلنگ داشت، بنابراين آنها را پلنگينهپوش ميخواندند و اين نمونهاي از كارهاي كيومرث است كه پيراهنهاي يكشكل بهوجود آورد كه نمايانگر مليت ايراني بود.
شاهنامه برگرفته از دانشنامه ايراني است و فردوسي آن را به چكامه درآورد. همچنين درمييابيم در اين هزاره كه به هزاره كيومرث ناميده ميشود، نه تنها مردم پيراهنهاي يكشكل ميپوشيدند، بلكه در هنگامه جنگ و نبرد، در روزگاري كه هنوز مردم ديگر سرزمينها چيزي از يگانگي نميدانستند، براي جنگاوران نيز لباسهاي يكشكل در نظر گرفته بودند.
هزاره كيومرث هزارهاي است كه انسان توانست ددان و درندگان را رام كند اگر لحظهاي خود را در ٨٠٠٠ سال پيش بينگاريم با همان مردم و انديشههايي كه در غارها و كوهها زندگي ميكردند بهراستي كيومرث نهتنها نماد يك هزاره بلكه نماد هزارهها بهشمار ميرود.
چرا فریدون ضحاک را نکشت؟
|
|
|
| ابوالفضل خطيبي : | |
در
بخش اساتيري شاهنامه، نبرد فريدون با ضحاك جايگاهي ويژه دارد. پس از آنكه
فرهي ايزدي از جمشيد دور ميشود، ضحاك بر ايران دست مييابد و با ستم و
بيدادگري، هزار سال پادشاهي ميكند. در اين بهره از شاهنامه، با دو بخش
روبهرو هستيم: يكي سركشي و شورش كاوه است و ديگري يورش فريدون به كاخ
ضحاك. اين دو بخش با آنكه جدا از هم هستند، پيوند داستاني و ساختاري
دارند. اين را هم بايد يادآور شد كه نبرد كاوه و دادخواهي او، در دوران
جديدتري به حماسهي فريدون افزوده شده است.در بخش دوم شاهنامه است كه فريدون ضحاك را شكست ميدهد و دربند ميكند. در شاهنامه آمده است هنگامي كه فريدون ميخواهد ضحاك را بكشد، سروش (پيك آسماني) پديدار ميشود و با گفتن رازي در گوش فريدون، از او ميخواهد كه دست از كشتن ضحاك بكشد: «همانگه بيامد خجسته سروش/ به چربي يكي راز گفتش به گوش؛ كه اين بسته را تا دماوند كوه/ ببر همچنين تازنان بيگروه». سروش ميگويد كه زمان كشته شدن ضحاك فرانرسيده است و سرنوشت او در اين زمان نيست. فريدون نيز ضحاك را به كوه دماوند ميبرد و در آنجا به بند ميكشد. پرسشي كه من ميخواهم به پاسخ آن برسم اين است كه سروش چه رازي در گوش فريدون گفت و آن چگونه سخني بود كه فريدون را واداشت تا دست از كشتن ضحاك بكشد؟ ميدانيم كه در شاهنامه گفته نشده است كه سروش چه رازي را با فريدون در ميان گذاشت؛ اما در متنهاي پهلوي آمده است كه چنانچه فريدون، ضحاك را ميكشت، از بدن ضحاك آن اندازه «خرفستر» (موجود زيانكار) بيرون ميآمد كه جهان آكنده از خرفستران ميشد. آيا آن رازي كه سروش در گوش فريدون گفت، همين است؟ به گمان من، نه. آن راز را بايد در جايي ديگر جست؛ اما پيش از آن، بايد نكتهاي را يادآوري كرد. ميدانيم كه در دين زرتشتي، آنچه اهميت دارد، زندگي است، نه مرگ. در همهي آموزههاي دين زرتشت، پافشاري بر روي زندگي است. مرگ و زندگي از هم جدا هستند و كسي كه ميميرد، به دنياي مردگان ميپيوندد. در اين دين، حتا مرگ دشمن هم خواسته نميشود. مهم اين است كه دشمن ناكار باشد. ضحاك، به دست فريدون، ناكار شده بود و در دماوند گرفتار بود. پس ديگر كشتن او بايستگي (:ضرورت) نداشت. اما اين آن رازي نيست كه با فريدون در ميان گذاشته شده بود. بر پايهي متنهاي پهلوي، ضحاك تا پايان جهان در بند ميماند؛ سپس بندهايش را پاره ميكند و يكسوم موجودات و گياهان را از بين ميبرد. در استورهها آمده است كه آتش (ايزد آذر) و آب از اهورامزدا ميخواهند كه كاري بكند. حتا ايزد آذر نزد فريدون ميرود و از او ميخواهد كه ضحاك (اژيدهاك) را نابود كند. اهورامزدا، به جاي فريدون، به گرشاسپ (كرساسپه) فرمان كشتن ضحاك را ميدهد. در گذشتههاي دور، بزرگترين پهلوان ايران، گرشاسپ بود، نه رستم. گرشاسپ مامور ميشود كه از خواب گران برخيزد و ضحاك را بكشد. پرسش اينجاست كه چرا گرشاسپ بايد ضحاك را بكشد؟ بر پايهي اوستا، گرشاسپ پيش از كشتن ضحاك، چهار اژدها را از پا درآورده بود. يكي از آنها اژدهاي «گندره» است كه در شاهنامه به نام «كندرو» آمده است. پس ميتوان گفت كه گرشاسپ در اژدهاكشي چيرهدست است. از سوي ديگر، گرشاسپ با كشتن ضحاك ميتواند تاوان لغزش و گناه خود را بدهد. گناه او پاس نداشتن آتش بود. از اين رو، ايزد آذر هرگز نخواست كه گرشاسپ به بهشت برود. پس او تا پايان جهان در خواب ميماند. يك لغزش ديگر گرشاسپ، آميزش با پري به نام «خنه ثيتي» بود كه گناه بسيار بزرگي به شمار ميرفت. به تاوان اين دو گمراهي، گرشاسپ بايد ضحاك را ميكشت. نكتهاي ديگر كه به پرسش آغازين بازميگردد، پيوند ضحاك با اهريمن است. برخي از بازگفتها، نژاد ضحاك را به اهريمن ميرسانند. پس ما با يك موجود اهريمني سر و كار داريم. اهريمن نيز جاوداني و هميشگي نيست و ميبايد در يك زماني نابود شود. باورهاي كهن ميگويند كه اهريمن نبايد در اين دنيا از بين برود. بايد او را اسير و دربند كرد و آن اندازه در تنگنا گذاشت تا براي رهايي خويش، كوشش كند. با اين كوشش است كه از نيرويش كاسته ميشود و زمينه نابوديش فراهم ميشود. ضحاك هم كه موجودي اهريمني است، همين ويژگي را دارد. ديگر آفريدگان اهريمني، مانند آز و خشم نيز چنيناند. اين دو هرگز در اين جهان از بين نميروند، بلكه بايد به فرمان درآيند و در پايان جهان نابود شوند. بر پايهي متن پهلوي «زند وهومن يسن»، در پايان جهان، هنگامي كه هزارهي اوشيدرماه پايان مييابد، ضحاك بندها را پاره ميكند. ايزد سروش و ايزد نريوسنگ از سوي هرمزد فرمان مييابند كه گرشاسپ را از خواب بيدار كنند تا ضحاك را از ميان بردارد. در اينجا نقش ايزد سروش را در كشته شدن ضحاك ميبينيم. اكنون آن بيتي از شاهنامه را بايد به ياد آورد كه سروش در گوش فريدون رازي را گفته بود و از او خواسته بود كه به جاي كشتن ضحاك، او را به بند بكشد. پس سروش ميدانسته است كه داستان چيست و مرگ ضحاك در چه زماني و به دست چه كسي خواهد بود. اين همان رازي است كه سروش در گوش فريدون گفت. راز او چنين است كه مرگ ضحاك، در پايان جهان و به دست گرشاسپ خواهد بود. اكنون پرسشي پيش ميآيد كه بايد براي آن پاسخي يافت. گفتيم كه اگر ضحاك كشته شود، جهان پر از خرفستر خواهد شد. پس چرا در پايان جهان با كشته شدن ضحاك به دست گرشاسپ، گيتي پر از خرفستر نشد؟ پاسخ اين است كه بر پايهي متنهاي پهلوي، در پايان جهان، اهورامزدا به ايزد فلزات فرمان ميدهد كه ذوب شود. بر اثر آن، سيلي از آهن گداخته همهي جهان را فراميگيرد. مردگان، چه پرهيزكار و چه ناپرهيزكار، زنده ميشوند و درون اين سيل گداختهي آهن قرار ميگيرند. آنهايي كه پرهيزكار باشند، آهن آبشده آسيبي به آنها نميزند و كساني كه ناپرهيزكار بودهاند، سيل گداخته گناهانشان را از بين ميبرد. اين يك جدايي آشكار ميان دين ايراني و دينهاي سامي است. در دين ايراني، عذاب جاودان نداريم. در همين جا است كه ميگويند سيل گداخته موجودات اهريمني را ميسوزاند و از بين ميبرد. خرفستران هم كه از بدن ضحاك بيرون آمدهاند، با اين سيل از بين ميروند. اين را هم بايد گفت كه در پژوهشهاي شاهنامهشناسي، بايد جابهجا به اوستا و متنهاي پهلوي نگريست؛ چرا كه شاهنامه را بدون خواندن اوستا و آن متنها، نميتوان دريافت. درست است كه شاهنامه در سدهي چهارم پديد آمده است و دستاورد آن دوره است، اما نوشتهها و داستانهاي آن برگرفته از خداينامهي پهلوي و بازگفتهاي (:روايتهاي) اوستايي است. بنابراين، آنچه ما به نام شاهنامه ميشناسيم، از يك نگاه فراهم آمدهي سدهي چهارم است و از نگاهي ديگر، فشرده و برگرفته از آيينها و تاريخ باستاني نياكان ما، از آغاز تا پايان روزگار ساسانيان است. پس فهم آن در گرو دانستن اوستا و خواندن متنهاي بازماندهي پهلوي است. |
|
مرگ چنین خواجه نه کاری است خرد
فرودگ
جلسه ترحیم دکتر اسلامی روز جمعه 1392/1/16 از ساعت 10 تا 12 صبح در حسینیه توی ده بیدگل برگزار می شود.
و همچنین جلسه هفت در روز یکشنیه در تهران - میدان فاطمی مسجد نور و از ساعت 17 تا 18:30 برگزار خواهد شد.
همای عشق بر خاک آشیان گرفت
پرسه دکتر اسلامی
تشییع پیکر دکتر اسلامی از ساعت 9:30 روز یکشنبه92/1/11 درب منزل واقع در شهرک غرب به سمت دانشگاه تهران
و از دانشگاه تهران به سمت بهشت زهرا و خاکسپاری در بهشت زهرا حدود ساعت 11:30
مجلس ختم روز چهارشنبه 92/1/14ساعت 14 تا 15:30 مسجد جامع شهرک غرب
مجلس ختم روز جمعه صبح 1392/1/16حسینیه توی ده بیدگل
موبد بیدگلی
پیش نهاد برپایی بزرگداشت موبد بیدگلی
سپاس داری از فرهیختگان، دانشی مردان و هنرمندان، خویشکاری فرهنگ وران و اندیشه ورزان هر جامعه است. و فرهنگ ورانی که برای ارجداشت پیشینه گرانسنگ فرهنگی و افزودن برگ های زرین به کارنامه اندیشه ورزی، جان خویش را رنجور ساخته اند بر این باورند که از دست دادن زمان برای بازشناسی هویت پیشین به نسل جدید، گناهی است که بادافره آن از بین رفتن خودباوری و اندیشه سوزی خواهد شد.
آران و بیدگل در سال گذشته، سپاس از فرهیختکان خود را با ارجداشت شخصیت چکامه سرای نامور ایران، صباحی بیدگلی انجام داد و این کار را به به فرجام بازشناسایی هویت مهجور مانده فرهنگ وهنر آران و بیدگل رسانید و اگر این رویداد برای دیگر فرهیختگان شهر نیز شدنی شود ماندگاری های فرهنگی بی شماری را پیش روی مردم این شهر قرار خواهد دهد.
اگر کوشندگان اجتماعی و فرهنگی بتوانند هر از گاهی به فراخور توانایی ها و دارایی های خود، رویکردی به نامورانی همچون ملا معزالدین، وصاف، مجتهدالزمان، واصف، ملا محمدباقر، بزمی و ... داشته باشند و به یاد ایشان چراغی هر چند کوچک را بیافروزد خواهند توانست نماد این شهر را به نمادی شایسته ی آفرین، دیگرگون کنند.
همانگونه که پیشنهاد برپایی کنگره بزرگداشت مولانا صباحی بیدگلی ، با همراهی و همیاری کسانی که دل در گرو فرهنگ و زادگاه خود داشتند به روشنایی چراغ کنگره بین المللی، گردآوری نسخه های ارزشمند دست نویسِ شعرها و چاپ نفیس دیوان، ادامه ی ساختِ آرامگاه و بهسازی اطراف آن، بستر سازی برای ساخت موزه و کتابخانه و ... انجامید، می توان بار دیگر نیز امید داشت که بزرگداشت نخبگان فرهنگ، هنر و اندیشه، زیبایی های را بر پیشانی این شهر ماندگار کند.
راز و رمزی که در زندگی فرزند برومند ایران زمین، ملا عبدالعلی موبد بیدگلی وجود دارد سپاس داری از او را پیش تر از دیگران می نشاند. ملا عبدالعلی موبد از فرزانگان بیدگل، روزنامه نگار، شاعر و آزادی خواه و کنش گر رهایی ایران از چنگال استبداد ، شایسته بهترین ارجداشت است که هازمان فرهنگی و اجتماعی امروز، خویشکاری دارد به آن بپردازد.
عبدالعلی
موبد بیدگلی آموزش های دینی خود را در نجف و تهران گذرانده
و در انجمن سری آزادی خواهان تلاش های زیادی کرده و پس از به توپ بستن مجلس در سفری که به روسیه نجام داده در مطبوعات این کشور اعتراض خود را به دفاع دولت آن کشور از دوام
استبداد در ایران انعکاس داده و نگرانی حاکمان پطروگراد را
برانگیخته است .او بر ادبیات فارسی و عربی و تاریخ ایران
باستان چیرگی داشته و این ویژگی درشعر و نثر او نمایان است و همین
انگیزه ای شده تا ادیبان بلند پایه ایران به او آفرین و درود فرستند.
همانگونه که نگاشته وزین هم زادگاهی ، دکتر عبداله موحدی محب انگیزه برپایی کنگره صباحی بیدگلی شد امید است کنش گران ِ فرهنگی، نگاشته ورجاوند دکتر موحدی محب با فرنامِ " گذری بر شان و شعر موبد بیدگلی" در مجله کاشان شناخت را نیز به فال نیک گرفته و به فروزانی چراغ بزرگداشت ملا عبدالعلی موبد بکوشند.
در
بخش اساتيري شاهنامه، نبرد فريدون با ضحاك جايگاهي ويژه دارد. پس از آنكه
فرهي ايزدي از جمشيد دور ميشود، ضحاك بر ايران دست مييابد و با ستم و
بيدادگري، هزار سال پادشاهي ميكند. در اين بهره از شاهنامه، با دو بخش
روبهرو هستيم: يكي سركشي و شورش كاوه است و ديگري يورش فريدون به كاخ
ضحاك. اين دو بخش با آنكه جدا از هم هستند، پيوند داستاني و ساختاري
دارند. اين را هم بايد يادآور شد كه نبرد كاوه و دادخواهي او، در دوران
جديدتري به حماسهي فريدون افزوده شده است.