اربابی بیدگلی


پاییز

 برگ های قرمز و زرد

برگ های رنگ پریده .

فرو افتادن آدمیانی سرخ بر بستر زرد خاک

خنکای نسیم در جدایی جان مایه های گران جان

گم شدن  و پیدا شدن درکوچه باغ خاطره

خاطره آدمیان و برگ های قرمز

و مانایی سبزی سرو در برگریزان جهان.

گندم

گندم ها به بار نشسته اند

کاه ها ،  هم.



کیخسرو و کوروش

جلال خالقی مطلق

داستان زادن كيخسرو و كورش با يكديگر همانندي‌هاي دارند:

بنا بر روايت شاهنامه، چند ماه پس از كشته شدن سياوش در توران به فرمان افراسياب، فرنگيس، زن سياوش و دختر افراسياب، فرزندي مي‌زايد به نام كيخسرو. افراسياب با پيشگويي‌هايي كه درباره‌ي كيخسرو كرده‌اند، از او بيمناك است. ولي سرانجام از كشتن كودك چشم مي‌پوشد. بدين شرط كه «پيران‌ويسه»(وزير افراسياب) او را به شبانان سپارد تا در ميان آنان بزرگ شود تا مگر از نژاد خود چيزي نداند. چون كودك به ٧ سالگي مي‌رسد، «پيران» او را به نزد افراسياب مي‌آورد و كيخسرو به سفارش پيران خود را در نزد افراسياب به ديوانگي مي‌زند و بدين‌گونه از مرگ مي‌رهد. سپس‌تر «گيو» به توران مي‌رود و «كيخسرو» و مادرش را به ايران مي‌آورد. پس از آن كه كيخسرو در ايران به پادشاهي مي‌رسد، به توران لشكر مي‌‌كشد و پس از جنگ‌هاي دراز، سرانجام بر افراسياب دست يافته و او را به كين پدر خود مي‌كشد.
و اما داستان كورش بزرگ؛ بنا بر گزارش هرودوت، «آستياگ»، پادشاه ماد، شبي در خواب مي‌بيند كه از شكم دخترش، «ماندانه»، چندان آب روان شد كه نه تنها پايتخت او كه سراسر آسيا را گرفت. چون تعبير خواب را از مغان مي‌پرسد، از پاسخ آنان به هراس مي‌افتد و از اين‌رو دختر خود را نه به يكي از نژادگان مادي، بلكه به يك نژاده‌ي گمنام پارسي به نام «كامبيز» مي‌دهد تا از سوي داماد، خطري بر كشورش سايه نيفكند. ولي پس از آن، باز آستياگ شبي در خواب مي‌بيند كه از دامان دخترش تاكي روييده كه بر سراسر آسيا سايه افكنده است و چون اين بار تعبير خواب را از مغان مي‌پرسد و باز همان پاسخ پيشين را مي‌شنود، دختر خود را از پارس پيش خود مي‌خواند و او را در آن‌جا تا هنگام زادن كودكي كه در شكم دارد نگه مي‌دارد. پس از آن‌كه در ماد، كودك ماندانه به نام «كورش» به جهان مي‌آيد، آستياگ به يكي از نزديكان خود به نام «هارپاگ» كه در كشور ماد مردي صاحب قدرت است، فرمان مي‌دهد كه كودك را با خود برده سر به نيست كند. هارپاگ خود بدين كار دست نمي‌زند و اين كار را به يكي از سرشبانان پادشاه به نام «ميتراداد» واگذار مي‌كند. اما چون ميتراداد كودك را به چراگاه خود مي‌برد، زن سرشبان او را از كشتن كودك باز مي‌دارد و كودك را به جاي كودك خود كه به تازگي مرده به جهان آمده بود، مي‌پذيرد. سپس‌تر چون كورش به ١٠ سالگي مي‌رسد، روزي هنگام بازي با كودكان كوي، برپايه‌ي رفتاري كه از او مي‌بينند به نژادش پي مي‌برند.
از پس آن، آستياگ، هارپاگ را كه فرمان او را كار نبسته بود به‌گونه‌ي وحشيانه‌اي سياست(مجازات، كيفر) مي‌كند، ولي كورش را بدين بهانه كه هنگام بازي در كوچه، خود را شاه ناميده بوده و با اين كار به نظر مغان، خواب آستياگ تعبير شده و ديگر خطري از سوي كورش، پادشاهي او را تهديد نمي‌كند، به پيش پدر و مادرش به پارس مي‌فرستد. ديري نمي‌گذرد كه كورش از پارس به ماد لشكر مي‌كشد و پادشاهي نياي خود آستياگ را برمي‌اندازد.

دو داستان زاد كيخسرو و زاد كورش البته در همه‌ي جزييات با هم نمي‌خوانند اما هسته‌ي اصلي هر دو يكي‌ست: پادشاهي(افراسياب- آستياگ) از ترس خوابي كه ديده است، فرمان مي‌دهد نوه‌ي دختري او(كيخسرو- كورش) را پس از زادن از مادر بكشند. اما آن كه مامور اين كار است(پيران- هارپاگ) فرمان پادشاه را اجرا نمي‌كند، بلكه كودك را به شبانان مي‌سپارد. سپس‌تر كه پادشاه از راستي داستان آگاه مي‌شود، از كشتن كودك چشم مي‌پوشد. سرانجام پس از آن كه كودك به سن رشد مي‌رسد، با سپاهي به جنگ پدربزرگ خود مي‌رود و تاج و تخت او را تصاحب مي‌كند.

کوروش

هفتم آبان ماه ، روز جهانی کوروش،  شهریار توانمند و آزاد اندیش ایران ، با شکوه باد.

آبان

آبان، ماه آب‌ها است. ماه ايستادن و گوش دادن به نجواي آب، به آن‌چه مي‌سرايد و مي‌رود، به آوايي كه هزاران سال، آرام دل زمين و زمينيان بوده‌است.
چهارم آبان‌ماه، در هنگامه‌اي كه ماه آبان با روز آبان، برابر هم مي‌رسند، جشني به پا مي‌داريم با نام آبانگان، جشن پاسداشت آب‌هاي روان.
آبانگان جشن ستودن آب است، جشني كه در آن، يك‌بار ديگر اما استوارتر از هر بار،آب را معنا مي‌كنيم، زمزمه مي‌كنيم و مي‌شنويم.
دست‌ها را به آسمان برمي‌داريم و از خداوند مي‌خواهيم تا ما را در پاسداشت اين داده‌ي نيك اهورايي ياري دهد. چشم را به آسمان مي‌دوزيم و از ابرهاي كوچك و بزرگ اين پهنه‌ي نيلي‌رنگ، مي‌خواهيم تا بر اين سرزمين خشك وتشنه ببارند.
جشن آبانگان، هنگامه‌اي است كه بباید از خود بپرسيم كه آيا آب، اين مايه‌ي زندگاني و شادابي را پاس داشته‌ايم؟
مي‌گويند كه در پي جنگ‌هاي دور و دراز ميان ايران و توران، افراسياب توراني، دستور داد تا كاريزها و نهرها را ويران كنند. پس از پايان جنگ، پسر تهماسب كه «زو»، نام داشت، دستور داد تا كاريزها و نهرها را لايروبي كنند. لايروبي انجام شد و آب، دوباره روان. مي‌گويند؛ ايرانيان روان شدن آب را جشن گرفتند و آبانگان نهادند.
و البته برپايه‌ي داستاني ديگر مي‌گويند؛ ٨ سال، خشكسالي، چيره بود تا آن‌كه در آبان‌ماه، باران باريدن گرفت و آن‌هنگام، جشن آبانگان پديد آمد.
به گمانم هريك از اين داستان‌ها، پيامي با خود دارند كه سال‌هاست به دست فراموشي سپرده‌ايم، از ياد برده‌ايم كه سرزمينمان، سرزميني خشك است، ارزش و جايگاه آب، فراموشمان شده و از ياد برده‌ايم رنج تشنگي و بي‌آبي را.

دعوت نامه

دعوت نامه  شاعران - نویسندگان  - وبلاگ نویسان محترم آران و بیدگل برای حضور در کنگره و همچنین شب شعر همایش بین المللی بزرگداشت صباحی بیدگلی در حال آماده شدن است که به زودی به آدرس آنها ارسال خواهد شد.

شب شعر

کنگره بین المللی بزرگداشت صباحی بیدگلی پس از دو سال کوشش گروهی ،  سه شنبه آینده در دانشگاه آزاد شروع و تا پنجشنبه ادامه خواهد داشت.

چهارشنبه ساعت 19 نیز شب شعر ی در آرامگاه صباحی بیدگلی برگزار خواهد شد.