یادمان عظیمی

با درود و احترام

اندوه خود را از درگذشت استاد محمد عظیمی نمیتوانم بر زبان بیاورم. 
استاد عظیمی بیدگلی،  برای هنروران، الگوی یک فرهیخته  واقعی با اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک بود. آرزوی من این است که هر یک از ما بتوانیم گوشه‌ای از منش نیک او را در خود زنده نگاه داریم و بپرورانیم، جامعه را چنان که او عاشقانه دوست داشت، دوست داشته باشیم و به آن خدمت کنیم و برای ارجداشت زبان پارسی و فرهنگ ایران روز و شب بکوشیم                                   .
آرزومندم که همسر ارجمندش خانم محودیان و فرزند و نوه های بزرگوارش و خانواده های وابسته و پیوسته شان دیر زیوند و شاد و تندرست بمانند.

آنها برای برگزاری مراسم معمول ، همت نمودند و دوستان استاد عظیمی نیز با حضور خود موجب آرامش برای خانواده محترم عظیم زاده شدند.

و شایسته است هازمان  هنری شهرستان نیز برای برپایی نکوداشتی درخور،  برای روانشادی آن هنرمند فقید،  اقدام کند.

از شاعران ، نویسندگان ، هنروران ، ورزشکاران باستانی و دوستان زنده یاد عظیمی تقاضا می کنم چنانچه  شعر ، فیلم و عکس، خاطره و ... در این رابطه دارند  نسخه ایی از آن را به رسم امانت در اختیار اینجانب بگذارند تا در یادمانی که برای او برگزار خواهد شد استفاده شود.   

 روانش آرام و شاد.

ایدون باد.

مسعود فرزانگان

تیرماه نود و یک

شعر عظیمی

هشتاد و سه سال عمرکردم شب و روز

این عمرسرآمده به مانند دو روز


دنیای دنی همه فسون است و فریب


دوران بگذشته مانده آمال  هنوز

 

http://khedmaty.persianblog.ir/ 

جلسه هفت

از سوی خانواده عظیم زاده ، جلسه ایی در هفتمین روز درگذشت استاد محمد عظیمی برگزار می شود.

روز دوشنبه ساعت 17:30 تا 19:30

شعر

شعری از مرحوم جواد استادیان برای استاد محمد عظیمی . منبع : وبلاگ آقای مهندس میثم استادیان

ای برترین به حرفه ی شعریّ و شاعری

ازشاعران شهر و ولایت ، تو برتری

 

ای آنکه در تخیّل و پرواز ، روح تو

گاهی به عرش رفته و مهمان اختری

 

در وادی سپهر چه خوش جا گزیده ای

همراه هر قصیده که ارزد به گوهری

 

شاید که در قصیده سرایی به گرد تو

هرگز نمی رسید نظامیّ و انوری

 

تو باغ خرّمی که به صیف و شتا بود

چون سرو قامتی همه دوران مشجری

 

اندر کلام ، سخره و هجو و ریا نبود

در علم و معرفت به حقیقت هنروری

 

نازک خیال و پر ز لطافت قصیده ات

چون شبنم سحر که به گلها دهد تری

 

اندر مرامِ دوستیّ و راه و رسم تو

کوته سخن ، که تو خورشید اظهری

 

آزرده ای ز خلق و ندانند قدر تو

بهتر بود ز چشم حسودان شوی بری

 

تو پیر کهنه کار به ورزش درون گود

چون چینی قدیم به گوهر برابری

 

ای هادی تو حضرت مولای ما علی

تو وارث خصال نکو خلق حیدری

 

لازم به وصف صفت تو هیچ نیست

تو مظهر گلیّ و گلابی ، معطّری

 

از جان و دل نصیحت تو گوش می کنم

خاموش اخترم که تو خورشید انوری

 

ما را قلم ز رمز فصاحت به دست نیست

گر تو نظر کنی به چون من ، ذرّه پروری

 

خواهم ز حق که عمر عظیمی چو نور شمس

باشد بلند ، چهره نماید به شاعری


www.meysamostadian.blogfa.com

دوستان بسیار زیادی در این چند روز برای اینجانب و جناب استاد حیدر عنایتی، برای روانشادی استاد عظیمی بیدگلی پیام تسلیت داده اند. این پیام ها می تواند در اینده نزدیک به شکل بهتری گرداوری شود ولی اکنون فقط متن ها برای دیگر عزیزان دوستدار شعر و ادب و زنده یاد  عظیمی در این وبلاگ و و بلاگ آقای عنایتی نهاد ه می شود.

پیام جناب آقای پرویز ستاری :

نوجوان که بودیم بعضی بزرگترهارامتناسب باشهرتی که دراموری داشتندمیشناختیم میگفتندمحمدعظیمی باستانی کاراست قامت رشید،سینه فراخ وآهنگ قدمهایش گواه این امر بود دیگرانی هم بودندکه مشخصات این چنین داشتنداماآنچه ایشان راکاملامتمایزمینمودافتادگی وخضوعی بودکه به آن آراسته بودند یکجور پژمردگی آمیخته باعطوفت درچهره داشت که الآن گمان من این است که ازکثرت مطالعه باشد چراکه بعینه اینحالت را درسیمای انسانهای فرهیخته واهل معرفت بارهادیده وآزموده ام به شما مسعودعزیزوبه خانواده محترمشان ودوستان ودوستداران آن هنرمندوادیب وارسته تسلیت عرض مینمایم. پرویز ستاری


یار همه بود و ماه من بود

شعری  که استاد صائم کاشانی مدیر انجمن ادبی سخن کاشان در جلسه ختم روان شاد استاد عظیمی خواند:


شمع انجمن

افسوس فروغ آشنا رفت                          اندوه که چشمه وفا رفت

از باغ سخن گل صفا رفت                           آیینه جان و قلب ما رفت

شد روز طرب ، سیاه از غم

کار همه اشک و آه از غم

او سرو چمان هر چمن بود                      نیلوفر و یاس و نسترن بود

شمعی به میان انجمن بود                        یار همه بود و ماه من بود

صد حیف دگر نبینم او را

آن لاله ی باغ آرزو را

از داغ تو ای ستاره ی غم               جاریست ز چشم لاله شبنم

گردید بـــهار دل ، محرم                          باریم ز دیده اشک ماتم

با رفتنت ای زلال باور

     از فرق سخن ، فتاده افسر

ای گلشن باغ همنوایی                ای ماه سپهر آشنایی

ای گوهر بحر دلربایی                 فریاد ز ماتم جدایی

رفتی و غمت به جان نشسته

دل از غم انتظار ، خسته

داغ تو شکست قلب یاران            یاران همه زار و داغداران

شد دیده ی عشق ، باغ یاران        ماوای تو شد به لاله زاران

رفتی ز دیار زندگانی 

   بدرود نگفته ، ناگهانی

صائم زغم تو ، زار گرید                چون ابر به نوبهار گرید

آشفته و بی قرار گرید                 در گلشن غم ، هزار گرید

چون شمع شدی اگرچه خاموش

یاد تو نمی شود فراموش

21/4/91

شرف کاخ سخن

مهر غزلش به پرتو افشانی بود

مفتون قصیده و سخندانی بود

استاد عظیمی شرف کاخ سخن

در ملک ادب صباحی ثانی بود.

بیدل بیدگلی


برای استادم  عظیمی بیدگلی

شاعر بزرگ معاصر استاد عظیمی بیدگلی رخ در نقاب خاک کشید . شاعری که عمری سنگ الفاظ و قوافی را بر دوش کشید و کاخ بلندی از شعر برای فرهنگ این مرز و بوم فراهم آورد . کاخی که با رفتنش زوال نخواهد پذیرفت و آیینه تابناک شعرش واگویه اندیشه او پس از رفتن اش خواهد بود.

کسی که عمری را به نگهبانی فرهنگ و زبان و ادب گذراند و در این راه به جز شعر فاخر بر زبان نراند. با احترام به همگان نگاه کرد و حرمت همه را به اندازه بایسته نگاه داشت.

او اینک رفته است و ما دیگر او را نخواهیم دید و سالهاست که در سوگ نام آوران هنر و ادبیات این مرز و بوم در سکوت و گمنامی در گوشه ایی از کشور دست به سینه می ایستیم و به دنبال پیکر آنان به آخرین وداع می پردازیم بی انکه درزمان زندگی اشان احترامشان کنیم و بزرگواری اشان را به چشم ببینیم و بر دستانشان بوسه زنیم.

عظیمی انسان بزرگی بود اما هیچگاه خبرساز و پر سرو صدا نبود . در گوشه ایی از این خاک بی بها
 میزیست و می نوشت اما آرمانش زنده نگاه داشتن همه فرهنگ ایران بود. بازخوانی آثارش که به یادگار گذاشته است نخبگی و بزرگی او را در آینده نشان خواهد داد . دست کم یک دهه زمان خواهد برد تا او را بهتر و بیشتر بشناسیم و بفهمیم که دیروز چه گنجی عظیمی را به خاک سپرده ایم .

جامعه ما هیچگاه سپاسدار آدم های بزرگ خود نبوده است و این اتفاق برای عظیمی نیز افتاد. نیما یوشیج در سال های پایانی زندگی اش خاطرات اش را نوشت او در این یادداشت ها نوشته بود هرگاه کسی مرا می بیند می گوید کتاب جدیدی داری ؟ اما هیچ کس از من نمی پرسد شب نان داری بخوری ؟

عظیمی آنقدر خوشبخت بود که از هیچ کدام از این بی مهری ها گره در ابرو نیانداخت و حتا آنقدر خوشبخت بود که از هیچ چیز نترسید حتا مرگ و حتا پس از مرگ .

یکی از افتخارات او وابستگی اش به ریشه ایی بود که او را به ملا عبدالعظیم بیدگلی می رساند ولی او توانست به شایستگی به خاندانش افتخار دیگری را عزضه کند و خود به عنوان سرآمدی دیگر برای شهر و دیارش شود.

نام بزرگان ادبیات و شهرش را به خوشنامی بر زبان جاری ساخت و نام آنان همچون صباحی و واصف  و وصاف را سپندینه می دانست ولی در آنان نماند و به گونه ایی از آنان پیشی گرفت و بر تراز فاخر ادبیات ایستاد که شایسته اش بود. 


به یاد عظیمی شاعر

همه شب نالم چون نی که غمی دارم
دل و جان بردی اما نشدی یارم

با ما بودی بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی؟

تنها ماندم تنها رفتی
چو کاروان رود فغانم از زمین

بر آسمان رود دور از یارم خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی

اسیر عشقم چنانکه دانی
رهایی از غم نمی توانم

تو چاره ای کن که می توانی
گر ز دل برآرم آهی آتش از دلم خیزد

چون ستاره از مژگانم اشک آتشین ریزد
چو کاروان رود فغانم از زمین

بر آسمان رود دور از یارم خون می بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم

نه امیدی در خاطر که تو را جویم
ای شادی جان، سرو روان

کز بر ما رفتی
از محفل ما، چون دل ما

سوی کجا رفتی؟
تنها ماندم، تنها رفتی

به کجایی ای غمگسار من؟
فغان زار من بشنو باز آ

از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو باز آ
باز آ سوی رهی

چون روشنی از دیده ما رفتی
با قافله باد صبا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی

زنده یاد استاد عظیمی بیدگلی

بنیانگذار خانه عشقی شهیر شهر        عذرا عذار محفل شوقی پری تنی

بهار باید باشد که شعرهای بهارش را بسراید و برایت بخواند با همان لحن قاطع همیشگی اش . با آواها و اشاره ها ، و این بار بهار بود .

در یک روز بهاری( 19/1/85) انگیزه آقای  مجید فرزادمهر سردبیر ماهنامه کویر برای تهیه گزارش    ا ز"عظیمی شاعر" ، آقای حیدر عنایتی  ، آقای جواد استادیان و مرا  به خانه استاد برجسته شعر هم روزگار  محمد عظیم زاده(عظیمی بیدگلی) روانه کرد . آنچه در پی می آید بازتاب این نشست و گفتگوی دوستانه پیرامون شش دهه فعالیت ادبی و فرهنگی اوست  .

 

گشاده روی و دوستانه  در خانه اش که خانه ساده و آرامی بود  پذیرایی کرد و بزرگمردانه بر متکایش تکیه زد  . جواد استادیان گفتگو را شروع کرد و حیدر عنایتی رشته کلام را به دست استاد انداخت. بدون تکلف و تعارف چند شعر خواند شعرهایی که هرکدام از آنها می توانست به تنهایی گواه تسلط بی نظیر او بر ادبیات و چیره گی او بر عروض و فنون شعر باشد . وقتی که ابیاتی از  انوری ،خاقانی ، نظامی ، حافظ ، منوچهری و ... و چند بیت از شعر های خودش را می خواند ، رنج سالیان عمر اورا در به دست آوردن این چیره گی ، ظرافت و سخن سنجی می فهمیدی و  وقتی شعرهای دو بحری و سه بحری اش را می خواند میخکوب می شدی و از ژرفای جان به او آفرین می گفتی و باور می کردی که امروز مهمان کسی هستی که خیلی راحت و به شیوه مرسوم نمی توانی از او سئوال بپرسی و باید از هردری حرفی بزنی تا او آنچه را که دلش می خواهد بگوید . فقط همین را می یافتی که " در سال 1308 در محله توی ده بیدگل از خانواده ای که نسب آنها به بزرگان و علما می رسد متولد شده( و میراث دار کتابها یی ازآنهاست که در کتابخانه آیت ا... مرعشی نجفی نگهداری می شود ) فرزند ارباب احمد و از نوادگان حاج عبدالعظیم بیدگلی است ، ا ز  کودکی نسیم خنک   شعر به جانش وزیده و همراه خوانش کتابهای معتبر عربی و ادبیات فارسی شعر را شروع کرده و  عمر 77 ساله اش را بر سر شعر گذاشته است  و سنگ الفاظ و قوافی را بر دوش کشیده و هیچگاه خسته نشده است . منش بلند او  اجازه نمی دهد آگاهی دقیقی از نوع زندگی خصوصی اش و مشکلات راهش به تو بگوید و همان بهتر که مجال  امروز  را به نیوشیدن شعرش بسپاری . بسیار آرام و با غرور دوست داشتنی که ویژه خود اوست ،  بهارانه هایش را میخواند . بهارانه هایی که هر بیت آن سرشار از راز و رمز ، واژه و کلمه است با آهنگی که حکایت از بلندی طبع و سرشت او دارد و نشان از استادی بلامنازع او به ادبیات کهن این مرزو بوم .

کباده و میل های سنگین  و تخته شنا ، کنار اتاق ، بغل دست کتابهای شعری که ساده روی زمین چیده است ، نشانه پهلوانی استاد چیره دست ادبیات است . " پهلوان محمد عظیمی".

جواد استادیان خاطره روزی را که با استاد به زورخانه ای د رکاشان رفته بازگو می کند و صدای شاد زنگ مرشد زورخانه درلبخند موقرانه استاد بازتاب می یابد. عقیده دارد ورزش علاوه بر اینکه  عامل سلامتی اش بوده به نوعی در شعرش نیز اثر گذار بوده است . به گذشته اش برمی گردد و از پرتاب دو هزار میل و آمادگی برای جایزه دادن به کسی که بتواند این کار را دوباره انجام دهد را ابراز می کند و از لبخندش معلوم است که کار سختی است .

گفتگوی  حیدر عنایتی  دوباره استاد را به نقادی دوره های متفاوت شعر می کشاند و اشراف او را در فن شعر و عروض  در میابی . یاد و نام  شاعران بی شماری را که در جلسات متفاوت دیده است مرور می کند  جلساتی با پیشینه بیش از نیم قرن از کاشان و اصفهان ، جلسات شعر خانه اربابی تا جلسات شعر  امروز آران و بیدگل .از هم سخنی خود با فرهیختگان و شاعران هم روزگار خود  به اشاره سخن می گوید از منشی ، احدیت ، شریف ، دکتر آهی و ... از همه به نیکی یاد میکند اما بنا به دلایلی که نوعی حیا و نجابت در آن نهفته است به طور کامل به آنها نمی پردازد .

در اولین غوطه ای که در بحر شعرش می خوری به موسیقی دلنوازی می رسی و وقتی از خودش می پرسی تمام دستگاهها و گو شه های موسیقی را برایت روایت می کند و دستهایش همزمان بی فرمان مغز به گونه ای موزون ضرباهنگ میگیرد که گویی زیر دستش پوست کشیده آهویی است .

سخنان موسیقیایی اش را نیمه تمام رها می کنی به شعرش برمیگردی ناگهان خود را در میان آسمان شباهنگام  دشتهای مجد اباد می بینی و با هر مصرعش ستاره ای را در پیش چشمت می آورد .  و دلت می خواهد دوباره غزل بخواند .حدود هشت هزار بیت شعر دارد که تازه گی ها دستنویس آنها را  به نوه اش سپرده تا تایپ شان کند  و لی هنوز از سرقت رفتن تعداد هزار بیت از شعرهایش در چند سال پیش غمگین است .  دوباره به قلب واژه ها ، استعاره ها ، ایماها ، و دقایق شعری می کشاندت . ساعت گذشته است اما اصلا خسته نیست و حالا دارد هفتاد و یکمین بیت از یک چکامه را با ردیف سخت "ن" می خواندو درهمه آنها صنعت موازنه تکمیل را رعایت کرده به طوری که مجبوری اشعار رشیدالدین وطواط را فراموش کنی  و وقتی تمام ابیات را در کمال محکمی سرشار از واژه و خیال و ظرافت می یابی و قدرت او د رتقطیع شعر ها در 19 بحر شعر فارسی را می فهمی  نمی توانی غرور خود را از هم سخنی با او پنهان کنی . به خانه ساکت و آرام و بی آلایش اش که نگاه می کنی ، به اینکه با این مهارت و احساس و تجربه ، تو و جامعه فرهنگی شهرت نتوانسته ازاو به شایستگی بهره بگیرد و حتی از اینکه نخواسته  دست کم در یک جلسه نکو داشت چنان که هست معرفی شود عقده ات می ترکد ،  او هم بدون آنکه شکایتی داشته باشد حرفهایی کوتاه را همراه تبسمی نمکین واگویه می کند که طعم تلخ گله دارد.  به یاد وصیت نامه نیمای نام آور می افتی " که چه بدبخت است انسان"

دوباره دستت را می گیرد و در بیت بیت شعرهایش می چرخاندت و نمی توانی بفهمی مردی همچو او چگونه این همه کلمه و واژه را می داند بدون آنکه کلاسی رفته و از استادی درس گرفته باشد . چگونه اوزان شعر ، صنایع ادبی ، دایره های موسیقیایی و... را به این خوبی در چنگش گرفته و رامشان کرده است .

یاد  صباحی بیدگلی می افتد چکامه بلندی که مدتها پیش برای او گفته در ذهن تداعی می شود از واصف به نام آقای واصف نام می برد و لبخند زیبایی بر لبش پدیدار می شود به انورِی، خاقانی ،منوچهری ،حافظ و مشتاق اصفهانی  رهنمونت میکند، به سمرقند و بخارا ،  و درآنها نگه ات  نمی دارد ، دارد ترکیب بند 300 بیتی و ترجیع بند 220 بیتی با قافیه های محکم و کلام سخته خودش را در بحر شاد هزج مرور میکند با تشبیهات معکوس و مشروط و موکدو... احترامش را به  واژه هایی که با بلندی فتحه اوج گرفته اند و چون الماس خوش تراش در شعرش نشسته اند از نوع خوانش او  در میابی . طولانی بودن شعرش را حاصل هجوم بی امان وازه گان و تصاویر شاعرانه به ذهن می داند و زمان سرایش شعرهایش را به هوای بهاری فروردین نسبت می دهد . دلش با این شعرهاست و تمام تلاشش برای چرخاندن آسیاب ادبیات با خون روشن وزن و قوافی است .اما شعرهایی موزون و منظم کم مایه و ضعیف را برنمی تابد . شعرهای بدون وزن و قافیه راهم نمی پسندد اما به شاعران آنها احترام می گذارد و منتظر آینده است تا  قاضی آینده سلطنت و ماندگاری کدام یک را ثابت کند .

سرزنده و جواندل و قبراق  در درگاه خانه از حیدر عنایتی به عنوان کسی که در این سالها مشعله افروز چراغ فرهنگ در این شهر شده و از آقای جواد استادیان که بیشتر از بقیه دوستان اش به سراغش میرود تشکرمی کند  .و از من می خواست که بعداز رفتن آن دونفر  به خانه اش برگردم و با او به صحبت بنشینم .

به پیشگاه  یک عمر تجربه و تلاش بی درنگ فرهنگی اش سرتعظیم فرود می آوریم و از خداوند ماندگاری او و پویایی شعرش را می خواهیم .

ایدون باد .

مسعود فرزانگان

23/1/1385

عظیمی بیدگلی


 

عذرا عذار شهیر شهر رخ در نقاب خاک کشید .

با دنیایی از افسوس درگذشت استاد بزرگ  شاعر سترگ و نادره مرد روزگار

استادمحمد عظیمی بیدگلی را به اطلاع می رسانم.

ساعت ۱۸:۳۰ مراسم خاکسپاری آن رادمرد برگزار می شود. جلسه ختم : چهارشنبه ساعت 5:30 تا 7:30 مسجد محقق بیدگل

دانش ، بینش،منش و روش

دانش چکیده‌ی آگاهی‌هایی است که حقیقت را به ما می‌شناساند. اما این که با دانش بدست آمده چه کنیم؟ به بینش و اندیشه‌ی ما بستگی دارد. ما در جهان کنونی از داده‌ها و آگاهی‌های بسیاری برخورداریم. گاه این داده‌ها آن‌چنان فراوان است که در آن غرق می‌شویم. تا زمانی که نتوانیم این آگاهی‌ها را گروه‌بندی و نتیجه‌گیری کنیم، به دانش نمی‌رسیم. چنین دانشی را در هرجای جهان می‌توان داشت. چون مساله‌ای علمی است. اما بینش، نگرش است و راهکار و اندیشه. بینش نیازمند تربیت است. ترکیب دانش و بینش، خرد خواهد شد. چه بسا ما چنان آگاهی‌های گسترده‌ای داشته باشیم که بتوانیم کتاب‌ها بنویسیم و کتابخانه‌ها برپا کنیم. اما هنگامی دانش کتاب‌ها و کتابخانه‌ها ارزش خواهد داشت که همراه با بینش باشد. در کنار این دو، منش جای دارد. بینش، نگرش و جهت اندیشه است؛ اما منش، رفتار است. روش را هم باید به آن‌ها افزود. مهارت و فناوری را روش می‌گویند. اگر انسان بخواهد به تعادل برسد، باید دانش، بینش، منش و روش را با هم داشته باشد.

من در رویای خود دنیایی را می‌‌بینم که در آن هیچ انسانی انسان
دیگر را خوار نمی‌‌شمارد
زمین از عشق و دوستی سرشار است
و صلح و آرامش، گذرگاه‌‌هایش را می‌‌آراید.
من در رویای خود دنیایی را می‌‌بینم که در آن
همه‌گان راه گرامی ِ آزادی را می‌‌شناسند
حسد جان را نمی‌‌گزد
و طمع روزگار را بر ما سیاه نمی‌‌کند.
من در رویای خود دنیایی را می‌‌بینم که در آن
سیاه یا سفید
ــ از هر نژادی که هستی ــ
از نعمت‌‌های گستره‌‌ی زمین سهم می‌‌برد.
هر انسانی آزاد است
شوربختی از شرم سر به زیر می‌‌افکند
و شادی همچون مرواریدی گران قیمت
نیازهای تمامی ِ بشریت را برمی‌‌آورد.
چنین است دنیای رویای من!

لنگستن هیوز

پزشکی در شاهنامه

اشاره‌های فردوسی به بیماری‌ها و راه‌های درمانگري
اسفندیار کیانی :

پیشینیان، فردوسی را «حکیم» می‌نامیدند. حکما دانش پزشکی را به عنوان بخشی از حکمت فرامی‌گرفتند و از این دانش، آگاهی‌های بسیار داشتند. از اشاره‌هایی که در شاهنامه به دانش پزشکی، بیماری‌ها و درمان آن‌ها شده است، می‌توان پی بُرد که فردوسی نیز با این دانش آشنا بوده است. از این‌روست که در توصیف بیماری‌ها، باریک‌بین است. آن‌چه در این باره در شاهنامه آمده است، بازتاب آگاهی دیرینه‌ی ایرانیان از دانش پزشکی است. در ایران باستان از چند گونه پزشکی نام بُرده شده است که کارد پزشکی(جراحی)، گیاه ‌پزشکی(دارو درمانی)، داد پزشکی(پزشکی قانونی) و مانتره پزشکی(روان درمانی)، نمونه‌هایی از آن است.

پیدایش دانش پزشکی به روایت شاهنامهشاهنامه پیدایش پزشکی و درمانگری را به روزگار جمشید می‌کشاند. در این زمان است که برای نخستین‌بار به واژه‌های پزشک و پزشکی و درمان، و نیز گیاهان دارویی برمی‌خوریم. فردوسی می‌گوید که جمشید گیاهان خوشبو را فراهم آورد و بیماری‌ها را شناخت و به درمانگری آن‌ها پرداخت:
دگر بوی‌های خوش آورد باز/ که دارند مردم به بویش نیاز
چو بان و چو کافور و چون مشک ناب/ چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
پزشکی و درمان هر دردمند/ در تندرستی و راه گزند
«راه گزند» را همان «دانش آسیب‌شناسی» در پزشکی امروز دانسته‌اند.

بیهوشی و هوش‌آوریدر شاهنامه چندین بار به روش بیهوشی برای درمان بیماری‌ها اشاره شده است. این کار با بهره‌جویی از می و داروی خواب‌آور انجام می‌شد. هنگام زاده شدن رستم، سیمرغ به پزشکی که بر بالین مادر رستم، رودابه، است، دستور می‌دهد که پیش از شکافتن پهلوی او، رودابه را با می بیهوش کنند:
نخستین به می ماه را مست کن/ ز دل بیم و اندیشه را پست کن
در داستان «بیژن و منیژه» هم به نمونه‌ای دیگر از کاربرد داروی بیهوشی برمی‌خوریم. منیژه برای آن که بتواند بیژن را به سراپرده‌ی خود ببرد، فرمان می‌دهد که داروی بیهوشی به او خورانده شود:
بفرمود تا داروی هوش‌بر/ پرستنده آمیخت با نوش‌بر
بدادند، چون خورد، می‌بود مست/ ابی خویشتن، سرش بنهاد پست
بگسترد کافور بر جای خواب/ بپالود بر چوب صندل گلاب
صندل، چوبی سرخ‌فام و گرانبهاست. در پزشکی کهن، چوب صندل دارای ویژگی‌ها و توان‌های درمانی پنداشته می‌شد. افزون بر این‌که پیشینیان بر آن بوده‌اند که اگر بر این چوب آب یا گلاب بیفشانند، اثر نیروبخش‌تری خواهد داشت. از آن بیت‌ها این نکته نیز فهمیده می‌شود که ایرانیان داروی هوش‌بری را که تلخ است، با شیرینی می‌آمیختند.

پادزهر (نوش‌دارو)
نوش‌دارو، یا همان پادزهر، دارویی شگفت بوده است. به روایت شاهنامه، این دارو تنها در خزانه‌ی پادشاهان یافت می‌شد و هر زخمی را بهبودی می‌بخشید. در داستان «رستم و سهراب»، آن‌گاه که رستم پهلوی سهراب را می‌درد، پی به هویت او می‌بَرَد. پس برای درمان زخم پسر، از شاه کیکاووس خواستار نوش‌دارو می‌شود:
از آن نوش‌دارو که در گنج تست/ کجا خستگان را کند تندرست
به نزدیک من با یکی جام می/ سزد گر فرستی هم اکنون به پی
برخی از شاهنامه‌شناسان، نوش‌دارو را همان هوم درمان‌بخش دوردارنده‌ی مرگ دانسته‌اند که در اوستا به آن اشاره شده است. نکته این‌جاست که نوش‌‌دارو تنها می‌تواند شخص را از زخم رهایی بخشد، نه از خود مرگ یا کشته شدن.

آلبی‌نیسم
آلبی‌نیسم گونه‌ای نابهنجاری مادرزادی است. در این بیماری، مواد رنگی در موی سر و تن و مژگان وجود ندارد. از این‌رو موهای بدن یکسره سفید می‌شود و پوست هم سفید مایل به صورتی خواهد شد. زال، پدر رستم، چنین نابهنجاریی داشت:
ز مادر جدا شد بدان چند روز/ نگاری چو خورشید گیتی‌فروز
به چهره چنان بود برسان شید/ ولیکن همه موی بودش سپید
از این‌رو پیشنهاد شده است که در پزشکی، بجای آلبی‌نیسم، واژه‌ی «زالی» بکار بُرده شود.

گوشت‌خواری و پرهیز از پُرخوریدر داستان ضحاک، اشاره شده است که هنوز مردم گیاهخوار بودند که اهریمن خوردن گوشت را به ضحاک آموخت. از این‌رو یکی از ویژگی‌های نمادین و اهریمنی ضحاک، گوشتخواری اوست. یکی از نکته‌های در خور توجه این داستان شاهنامه، پیوند گوشتخواری با بدخویی است. اهریمن می‌خواهد با خوراندن گوشت به ضحاک، خوی درندگی را در او پرورش دهد و وی را رام خویش سازد. در باورشناسی کهن، گوشتخواری رفتاری اهریمنی است. از سوی دیگر، هشدار داده شده است که از پرخوری باید دوری کرد:
نباشد فراوان خورش تندرست/ بزرگ آن که او تندرستی بجست
مکن در خورش خویشتن چارسو/ چنان خور که نوزت بُود آرزو
اما تن را گرسنه نگه داشتن و نخوردن نیز گناهی بزرگ شناخته شده است:
از این بگذری، سفله آن را شناس/ که از پاک یزدان ندارد هراس
دریغ آیدش بهره‌ی تن ز تن/ شود ز آرزوها ببندد دهن
هم از بهر جانش که دانش بُود/ نداند، نه از دانشی بشنود

بیناییهنگامی که کیکاووس به مازندران لشکرکشی می‌کند، در جنگ با دیو سپید شکست می‌خورد و به همراه سپاهیان همراهش کور می‌شود و بینایی خود را از دست می‌هد. رستم به یاری کیکاووس می‌رود و با کشتن دیو سپید و چکاندن خون جگر او در چشم شاه و سربازان، آن‌ها را درمان می‌کند:
چنین گفت فرزانه مرد پزشک/ که چون خون او را به سان پزشک
چکانی سه قطره به چشم اندرون/ شود تیرگی پاک با خون برون
شگفت است که در پزشکی امروز، وجود ویتامین «آ» در جگر و تاثیر مثبت آن در تقویت بینایی، ثابت شده است!

رستم‌زایی(سزارین)شیوه‌ی زاده شدن رستم، پُرآوازه‌ترین اشاره‌ی پزشکی شاهنامه است. چون نوزاد رودابه بسیار تنومند بود، سیمرغ دستور می‌‌دهد که پزشکی چیره‌دست و آزموده،  پهلوی او را بشکافد. پس مادر را با می بیهوش می‌کنند و سپس با شکافتن پهلوی او، سر بچه را از راه طبیعی می‌گردانند و او را از زهدان بیرون می‌کشند. این روش همان است که امروزه به آن «سزارین» می‌گویند. سزارین یک واژه‌ی فرانسوی است که نخستین بار در سال 1700 میلادی به دانشنامه‌ی پزشکی راه یافت و وارون آن‌چه آوازه پیدا کرده است، پیوندی با «ژولیوس سزار»، امپراتور روم، و شیوه‌ی زاده شدن او ندارد. نخستین‌بار، سزارین به دست «ژوهان ارن‌فیلد» در سال 1766 انجام شد. امروزه این روش جراحی به عنوان شیوه‌ای بایسته و ضروری شناخته می‌شود.
یک نکته‌ی مهم دیگر در این داستان آن است که سیمرغ دستور می‌دهد که با کوبیدن گیاهی ویژه و آمیختن آن با شیر و مشک و خشک کردن آن در سایه، پمادی فراهم آورند و آن را بر زخم جراحی رودابه بگذارند:
گیاهی که گویمت با شیر و مشک/ بکوب و بکن هر سه در سایه خشک
بر آن مال از آن پس یکی پر من/ خجسته بود سایه‌ی فر من
خشک کردن گیاه در سایه، دستوری پزشکی است تا در اثر نور آفتاب و گرما، سودمندی آن از میان نرود. هنوز هم این روش در نگهداری داروها به‌کار می‌رود. به‌کارگیری گیاهان سنتی برای درمان بیماری‌ها، در داستان‌های دیگر شاهنامه هم آمده است. نمونه‌ی روشن آن، رفتن برزویه، پزشک دربار خسرو انوشیروان، به هند و جستجوی گیاهان درمان‌بخش است. او نشان چنین گیاهانی را در کتاب‌های هندی خوانده بود.

درمانگری سیمرغسیمرغ نماد درمانگری در شاهنامه است. برپایه‌ی «بندهش» او مرغی درمانگر، یا «هماک پزشک»(پزشک و درمانگر همه‌ی دردها) است. در استوره‌های ایرانی آمده است که آشیانه‌ی سیمرغ بر بالای درختی در دریای «فراخکرت» است. در آن درخت، تخمه‌ی همه‌ی گیاهان درمان‌بخش یافت می‌شود. از اشاره‌‌های اوستا نیز چنین برمی‌آید که در ایران باستان خاندانی از حکیمان به نام «سئنَ»(سیمرغ) می‌زیسته‌اند. بر این پایه است که پژوهشگران، دانشمند نامدار ایرانی، پورسینا، را از خاندان سئنَ خراسان دانسته‌اند.
به هر روی، در جنگ «رستم و اسفندیار»، سیمرغ بار دیگر دست به درمانگری می‌زند و زخم‌های رستم و رخش را درمان می‌کند:
نگه کرد مرغ اندر آن خستگی/ بدید اندرو راه پیوستگی
از اوچار پیکان به بیرون کشید/ به منقار از آن خستگی خون کشید
بر آن خستگی‌ها بمالید پر/ هم اندر زمان گشت با زیب و فر
سیمرغ درون زخم‌ها را می‌مکد، تا چرک پدید نیاید و بر زخم‌ها شیر، که گونه‌ای داروی حیوانی است، می‌گذارد.

مشاوره پزشکی
در شاهنامه اشاره‌هایی هست که گواه رایزنی(مشاوره) پزشکان برای درمان بیماری‌هاست:
پزشکان فرزانه گرد آمدند/ همه یک به یک داستان‌ها زدند
ز هرگونه نیرنگ‌ها ساختند/ مر آن درد را چاره نشناختند

یاری‌نامه:این نوشته برگرفته از جُستارهای زیر است: «پزشک و پزشکی در شاهنامه‌ی حکیم توس»، دکتر جواد وهاب‌زاده، کتاب: رازهای شاهنامه- 1390/ «نکته‌هایی از پزشکی در شاهنامه‌ی فردوسی»، دکتر حسن تاج‌بخش، فصلنامه‌ی دریچه- 1389/ «پزشکی در شاهنامه»، دکتر محمد سیاسی، روزنامه اطلاعات- 15 دی 1390/ «سزارین یا زایمان رستمی»، دکتر محمدحسین توسی‌وند، کتاب: رازهای شاهنامه-