امروز

امروز روز خوبی بود . صبح  آن را در دفتر کار استاد دکتر عبداله موحدی دردانشگاه کاشان  بودم . برای شنیدن نظرات او جهت اجرایی شدن مقدمات کار کنگره صباحی بیدگلی

و شباهنگام را به اتفاق نرگس عزیز در باغ خانه موزه ی سرکار خانم اخوان بیدگلی بودم برای اظهار ارادت به این بانوی گرامی و مهرورز فرهنگ دوست . 

و در هر دو دیدار به فرهنگ می اندیشیدم . به انسان هایی که اساس زندگی اشان را بر پایه فرهنگ بنا نهاده اند. و در هر دو دیدار جای خالی دوستانی مانند استاد عنایتی را حس می کردم .

 

هنوز

دست یاری به سوی کسی دراز نمی کنم

هنوز

و این قسمتی از زندگی من است

می خواهم همه دست ها را به گرمی بفشارم

هنوز

و این همه زندگی من است

۱۹/۱/۹۰

باران

باران تغزل آبی یادها ....

بارش باران آدمی را به نوشتن وا می دارد . نخستین یادداشت سال ۱۳۹۰ را با طراوت باران شروع می کنم . و برای همه انسان ها سالی سرشار از زیبایی و شادابی آرزو می کنم.