سهیل محمودی

دیروز سهیل محمودی پنجاه ساله شد ،‌ شاعری که این روزها دیده نمی شود .  

(سید حسن ثابت محمودی ) سهیل محمودی متولد ۲۷/۱۰/۱۳۳۹  آثار ادبی زیادی را روانه بازار نشر کرده است و سالها نیز در کنار شعر و نوشتن ،‌اجرای  برنامه ادبی با کاروان شعر و موسیقی را به عهده داشت .  و با شیوه گویش و منش خود ،نوعی جایگاه مردم پسندی را  فراهم کرده بود .

 او سال ۱۳۶۲ برای شعر خوانی در جلسه بزرگداشت صباحی بیدگلی به بیدگل آمده بود .(احتمالا  به دعوت فرزندان زنده یاد حاج جعفر آقا طباطبایی )‌  

این جلسه در سالن مطهری ( که اکنون جایش را به آموزشگاه شماره 2 ابریشم چی داده است ) برگزار شد جلسه ایی که مجری آن آقای سیف اله امینیان و سخنران ویِژه آن دکترعبداله  موحدی بود .

 

آثار او :

1.       دریا در غدیر (حوزه هنری، آبان ۱۳۶۴)

2.       فصلی از عاشقانه‌ها (جمهوری، ۱۳۶۹)

3.       ترانه‌ها (؟، ۱۳۷۹)

4.       عشق ناتمام، مجموعه غزل (نقش سیمرغ، ۱۳۸۰ ؛ برگ زیتون، ۱۴ مهر ۱۳۸۳)

5.       عاشقانه در پاییز، گزیده شعر، دفتر اول (نقش سیمرغ، ۴ تیر ۱۳۸۱)

6.       حرف آخر من و تو (نقش سیمرغ، ۲۱ مهر ۱۳۸۲)

7.       با کاروان شعر عاشورا (تاریخ و فرهنگ، ۱۳۸۳)

8.       می‌خواهم عاشقانه‌تر بخوانم (نقش سیمرغ، ۱ مهر ۱۳۸۳)

9.       سوگند من به نام شماست (نقش سیمرغ، ۱ مهر ۱۳۸۳)

10.    خانهای روی ابرها (فردوس برین، ۱۸ تیر ۱۳۸۴)

11.    پرنده‌ها یک‌دیگر را دوست دارند (فردوس برین، ۱۸ تیر ۱۳۸۴)

12.    خانه‌ای روی ابرها (فردوس برین، ۱۸ تیر ۱۳۸۴)

13.    شادی ستاره‌ها (ثانی، ۱۰ تیر ۱۳۸۶)

14.    شهر دیریست که رفته‌ست به خواب: مجموعه شعر (نشر ثالث، ۵ آذر ۱۳۸۶)

15.    شاعر مردم: گزیده اشعار شهریار به اهتمام سهیل محمودی (همشهری، ۱۲ شهریور ۱۳۸۷)

16.    سپید، غزل، ترانه (انجمن شاعران ایران، ۱۴ اسفند ۱۳۸۷)

17.    پیش از تو یاس نام گلی بود (انجمن شاعران ایران، ۱۴ اسفند ۱۳۸۷ ؛ دفتر شعر جوان، ۲ اسفند ۱۳۸۸)

18.    رویای درخت ریشه‌دار است (نشر ثالث، ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸)

19.    خانه هنوز سیاه است (نگاه، ۶ خرداد ۱۳۸۸)

20.    بهار ادامۀ پیراهن توست (نشر ثالث، ۱۳ آبان ۱۳۸۸)

21.    دختری که می‌خواست پرنده باشد (کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۴ بهمن ۱۳۸۸)

22.    حالا هر دو تنهاییم (نشر ثالث،۱۹ خرداد ۱۳۸۹)

23.    از شلوغی پیاده‌روها؛ شعرهای سال ۱۳۸۶ (نشر نگاه، ۲۳ خرداد ۱۳۸۹)

 

هوالموالف بین القلوب

قباله های ازدواج درسالهای پیشین  با نگارش جملاتی شادی آفرین و همراه با خرمی و تشویق مردم به ازدواج و آیات و احادیثی همسو با ازدواج شروع وبا خطی خوش و گاهی با تذهیب و ... با استفاده ار جوهرو کاغذی مرغوب که یادآور اسلوب کتاب آرایی و هنر صفحه آرایی ایرانی هاست در صفحاتی طومار مانند با تیتر هوالموالف بین القلوب نوشته می شد .

و با امضا  ومهر شاهدان و معتمدان محل تایید و به اصطلاح تبرک می شد . مهر پیشینه ایی دراز دامن در نوشته ها و مراسلات قدیمی داشته و بسیاری از بزرگان برای خود مهری داشته اند که در بالا یا پایین نوشته ها و حاشیه ها ی قباله ها ،‌وقف نامه ها ، سیاهه های جهیزیه عروسان و ... می آورده اند .

دراین نوشته ها  داماد با القاب خوشایندی همچون جوان سعادت نشان فرزند عالیحضرت ... ولد صدق ...  و عروس نیز به همین ترتیب با القاب عفت و عصمت پناه و .... معرفی می شده اند.  عباراتی که امروزه در زندگی های شتاب زده نشانی از آن نیست .

 وکیل ها و شاهدان نیز عقدنامه را با القابی نظیر حضرت مستطاب ، مرحمت و غفران پناه و ...مهر وامضا می کرده اند .

 سند زیربه عنوان نمونه  و نوشته شده در رمضان سال 1308 هجری قمری  یا 1269 هجری شمسی و از خاندان ربانی بیدگلی است  . (اصل این سند را از سرور ارجمند آقای عباس ربانی بیدگلی گرفته ام . )

 

 

Your image is loading...

 

نوشته ایی از استاد عنایتی

در حاشیه ی نوری که از لامپ سر در خانه ، سیاهی شب را می شکافت ، توانستم نیم رخش را برای یک لحظه ببینم. جعبه آچارش را از ترک موتور باز می کرد. همان یک لحظه کافی بود که از خود بیخود شوم.

دیدن نجابت در زمانه ای که نانجیبی بر همه جا مسلط شده است ، فرصتی است که باید غنیمت شمرده شود.ولو برای یک لحظه . ولو صرفا یک تداعی باشد از گذشته های خیلی دور زندگی ات.

تعارفش کردم بیاید داخل منزل. ولی جدا دل تو دلم نبود.

برای تعمیر لوله گاز شومینه به همراهش زنگ زده بودم.بدون اینکه اسم و رسمی از او بدانم. و حالا آمده بود . در آخرین روز پاییز.

... بیست و هفت هشت ساله می نماید...

 ... بله ! خودش است...

... همان است که در زیر نور لامپ سردر خانه ،  در لحظه ی اول دل من را قاپید.

 ... اولین بار است که او را می بینم.ولی یک عمر است که می شناسمش...

 ... چشمهایش وقتی در چشمخانه می چرخد،آهو وش است...

 و صدای سلام علیکش تو را از جلوی مسجد محقق بر می دارد ، از سراشیبی روبروی خانه ی محمود صلواتی می رود پایین . از روبروی خانه ی ستاری می گذرد . دیوارهای چپ  و راستت را که همه خشتی است، نظاره می کنی . کتاب های مدرسه ات را در زیر بغلت  جا به جامی کنی. خودت خوب می دانی که امشب هم هیچ مشقی نخواهی نوشت. سرد است . آب دماغت را بالا می کشی. تنبانت را بالاتر. و در اوهام  و خیالات بچه گانه ات ، نشانه های بلوغ  را در آبی های بالای سرت ، پرنقش  و پر رنگ می بینی.

از مقابل خانه ی خاتمی ها رد می شوی. مغازه ی اوسّا علی حقیقیان.  حلوا کنجد . و کاغذ امتحانی  و دوات و جوهر. قصابی اوسّا حسین مردادی با دیوارهای چرکتاب  و دست های استخوانی پیرمرد و چپقش که همه رنگ چرکتابی دارد.

بعداز دوسه قدم ، مغازه ی حسن فتح القریب .

و هم سن وسالهایی که در کتک کاری هر روزه با آنها حریف بر نمی آیی .اما ترسی هم از آنها در دل نداری. و همین است که آنها را عصبانی می کند. و تو را مغرور...

هنوز جعبه آچارش را کنار اتاق زمین نگذارده که بی حوصلگی بر من غلبه می کند.

... اسم فامیل شما چیست ؟

... کوچک شما پور وطن!

خاطرم جمع است که اشتباه نمی کنم.لذا با قاطعیّتی که برایش غافلگیر کننده است ، خطاب به او می گویم :

... فامیل قبلی ات را بگو . من اون را دوست دارم.

طراوتی دلنشین روی لب هایش می نشیند : کوچه های بیدگل.و اصالت ها و نجابت ها.

و افسوس برای روزگاری که به تاراج رفت و پر شد از نجاست روزهای تقویمی و تحمبلی.

 

محمد پارچه ای معروف به ممّد مرشد .و پدرش علی مرشد را همه ی بچه هایی که در سالهای اولیهّ ی دهه ی پنجاه برای رفتن به مدرسه باید از کوچه ی ستاری ( کوچه ی دراز یا دروازه ) رد می شدند، می شناسند.

علی مرشد الان سنّی نزدیک به هشتاد دارد و پسرش ممد مرشد ، دوسه سال از من و اکبرآقا ستاری بزرگتر است . پنجاه و پنج و پنجاه و شش.

مرشد با وجود ژولیدگی و موهایی که خیلی کم شسته می شود، هنوز مرا وادار می کند که با احترام قلبی سلامش کنم.کت خاکستری و سیگار اشنو و سینه ای که در جوانی نیز خش داشت و چشمهایی که نجابت آهو وشی داشت و شاید هیچ گاه با آلودگی در صورت هیچ نامحرمی خیره نشد.

ممد مرشد به مراتب از پدرش آراسته تر امابا همان مهربانی و مردم دوستی در کوچه ظاهر می شد. شاد و شنگول. ریز نقش . اما روی پای خود. با خرده کاری بنایی. نقاشی. برق کشی. و حمل نفت در روزهای سخت زمستان.

و چقدر احساس گرما می کردی وقتی که از کنار او رد می شدی در همان روزهای سخت زمستان.

 

وامّا بعد...

...

5 دی

زرتشتیان  پنجم دی ماه را سال روز درگذشت  اشو زرتشت می دانند .  و ماجرای کشته شدن آن وخشور پاک  را در هنگامی که  در آتشکده ی بلخ  در حال نیایش بوده به دست یک تورانی به نام توربراتور نگاشته  اند .

فردوسی  داستان زایش اشوزرتشت را با پدید آمدن درختی تنومند با ریشه های استوار و شاخه های بسیار که برگ و بار آن ، پند و خرد و دانایی  است گزارش کرده است .

چو یک چند گاهی برامد برین                                  درختی پدید آمد اندر زمین

از ایوان گشتاسب تا پیش کاخ                                درختی گشن بیخ و بسیار شاخ 

همه برگ او پند و بارش خرد                                       کسی کز خرد برخورد کی مرد

خجسته پی و نام او زردهشت                                      که اهریمن بدکنش را بکشت

به شاه جهان گفت که پیغمبرم                                  تو را سوی یزدان همی رهبرم .

فردوسی از درخت گشن بیخ و بسیار شاخ ، اشاره به آیین دیرین در سرزمین ایران دارد که با زاده شدن هر فرزندی ، درختی می کاشتند تا آلودگی هایی را که این نوزاد به کره ی خاکی می رساند ، بزدایند .

* خراج ندادن گشتاسب به ارجاسب پادشاه توران  زمینه جنگی سخت بین ایران و توران می شود که  این نبرد با پیروزی ایرانیان تمام می شود. سالها بعد که گشتاسب  اسفندیار را به زندان انداخته و خود به سیستان رفته و پایتخت را خالی از لشکریان نهاده  ارجاسب به ایران یورش می آورد و با  سوزاندن اوستا و ربودن گنج ها و با کشتن لهراسب و شماری از زرتشتیان و هیربدان  ، زرتشت پاک را نیز د رهنگام نیایش به تیغ بداندیشی از پا دراوردند .

نهادند سر سوی آتشکده                               برآن کاخ و ایوان زر اژده

همه زند و استا همی سوختند                         چه پر مایه تر بود بر توختند

ورا هیربد بود هشتاد مرد                            زبانشان ز یزدان پر از یادکرد

همه پیش آتش بکشتندشان                                   ره بندگی برنوشتندشان

ز خونشان بمرد پاتش زردهشت                                ندانم چرا هیربد را بکشت.

با آزادی اسفندیار روئین تن از از زندان و با فراز و فرودهایی که  فردوسی در شاهنامه می آورد دوباره ایرانیان بر تورانیان پیروز می شوند . اما افسوس که زرتشت پاک و لهراسب پیر و بسیاری از بزرگان  و دلیران ایران زمین  و صدها  کتاب دیگر وجود ندارند .

تهمیمه

دکتر عزیزاله جوینی  ویرایش کهن ترین دست نویس شاهنامه ( دست نویس موزه فلورانس ) را  از سال 1373 تا سال 1389 در هشت جلد انجام داده است . که تاکنون  شش جلد ان منتشر شده است . او بر این باور است که نسخه  های مسکو و ... دارای  اشتباهات و بدخوانی هایی است که با به کارگیری نسخه فلورانس می توان آن ها را درست خواند .

او یکی از بدخوانی های شاهنامه  را  در نام مادر سهراب می داند .  این نام در شاهنامه دست نویس فلورانس  " تهمیمه " است  در صورتی که در شاهنامه های دیگر تهمینه خوانده شده است .  هنگامی که تهمیمه  به بالین رستم می رود ، رستم نام آو را می پرسد و چنین پاسخ می گیرد :

               چنین داد پاسخ که تهمیمه ام                    تو گفتی که از غم به دو نیمه ام .

اگر نام دختر شاه  سمنگان " تهمینه " خوانده شود نمی توان آن را با " نیمه " قافیه کرد . از زمان فروغی که در باره ی شاهنامه کار کرده اند تا امروز هفتاد سال می گذرد که هیچ کدام از شاهنامه  شناسان به عیب قافیه ایی این بیت اشاره ایی نکرده اند .

تهمینه یعنی " زن چاق "  اما " ایمه " در " تهمیمه " یعنی دختر خورشید . تهمیمه زن دلاور معنی می دهد که دختر خورشید است .

یلدا

 یلدا

 

هزاره چندم درد است امشب

هزاره چندم رنج 

هزاره چندم در کجای ترنج

شب ستاره که نیست

شب رهای ماه که  نیست در تن ختایی مهتابی 

شب درخت بید که نیست در تن گل ختمی

شب هیاهوی بادهاست در کردو

شب گلایه  یادهاست  در دل

شب گرفته بارانی است در کاریز .

هزاره چندم رنج

هزاره چندم در نگاه ترنج

هزاره آهو که نیست  هزاره چندم غم .

شب بلند زمستانی است

بانو نشسته دوباره

در ابتدای یک رویا

در ابتدای یک امید

 در ابتدای یک ترانه

همچون نشستن یک بانو در  ابتدای گریه یک نوزاد

در ابتدای خنده یک مادر .

بانو نشسته با چشم های گود رفته در سیاهی اندوه

بی نور پر بهای مردنگی نقشینه

در یاد شور دریاچه نمک

بانو نشسته با دستهای پینه خسته

بی گلابتون و زری و ابریشم

بانو نشسته است اما امشب

در هزاره چندم رویا ،امید، ترانه قالیبافان

در هزاره چندم طعم هندوانه سنبک

در هزاره چندم انار روی کرسی قصه

در هزاره چندم ابریشم

و از بلندای قلعه مجد آباد چشم انتظار طلوع خورشید است .

 

بانوی رنجها  در چشم

بانوی بادها در یاد

بانوی بغض ها  در دل

بانوی امیدها در ذهن

بانوی من

بانوی تو

بانوی ما

آران  بیدگل.

  مسعود فرزانگان

۳۰/۹/۸۵