فراموشی
دنیایی سرشار از تفاوت ها و فاصله ها . نه دور دور که نزدیک نزدیک در همین کوچه های خاکی پیرامون .
امروز گزنده ترین ، آزاردهنده ترین عکسی را که می شد گرفت گرفتم . در خانه ایی متروکه ، در اتاقی شکسته و ریخته ، با اسباب زندگی تارعنکبوت گرفته و چیزی رنجور ، نیمه مرده شبیه انسان ، با پوششی به سان انسانی غارنشین .
برآمده از خانواده ای سرشناس و فرو خفته در چنبره عشق .
زنی رهاکننده و بچه هایی فراموش کننده و اینک چیزی شبیه یک مرد ، نیمه جان و فراموش شده در بستری از بدبختی و فراموشی . و انگاه خاموشی .



