دوته ، پیرت کی یووه ؟
مادرم خبر مرگ مردم را به راحتی نمی گوید ویژه آنکه دوستشان داشته باشم و ویژه تر آنکه در سفر باشم و تلفنی بخواهد بگوید .
امشب نیز همین اتفاق افتاد و با لحنی آرام گفت که : "حسینعلی امشب به مهمانی رفته ".*
دوهفته پیش او را دیده بودم که آرام آرام همچون باقیمانده سیگارش تحلیل رفته و ...
حدود هشتاد سال اگرچه با سختی زیست ولی به گمان من و باشناختی که از او داشتم با راستی زیست و شگفت انگیزتر با غرور .
سالهای جوانی اش را با غرور و از سر پاک زیستی که خودش برای خودش اندیشیده بود ( و به نظر من درست هم بود ) به زندگی مجردانه ای تن داد که با تمام تنهایی هایی که برای اش داشت با آزادی خیال همراه بود .
سالهای تندرستی اش را با کارهای سخت بنایی گذراند . تا با درامدش روزهایی را به عنوان تفریح به مشهد و تهران برود و با نیرویی که داشت بتواند در کارهای شب عید در خانه های دیگران کار کند و برق نو عید را روی وسایل زندگی کسانی بگذارد که از نظر دارایی های دنیایی با او فرسنگ ها فاصله داشتند .
فاصله ایی که او به خوبی می توانست به عنوان یک حریم حفظ کند و خود را در پس آن حریم انسانی نشان بدهد که دیگران به او احتیاج دارند ، نه او به دیگران .
رازداری ، چشم پاکی ، دست پاکی ، سخاوت در عین احتیاج ، از او مردی ساخته بود که به راحتی می توانست شبها و روزهای زیادی را به عنوان کارگر در خانه های بسیاری از متمولینی که از بیدگل به تهران و .... سکنی گزیده بودند بماند و کار کند .
دوست داشتن بچه ها را با شیوه ایجاد شادی درانها نشان می داد و گویش دهی را همیشه به بچه هایی که با زبان دهی آشنایی نداشتند به جد و استمرار نشان می داد . حتا در سالن عروسی واقع در شهرک غرب تهران به دختری (که سگ پاکوتاه اش از همه چیز برایش عزیز تر بود ) که او با پدر و پدر بزرگش آشنایی داشت و می دانست که زادگاهش کجاست هوشمندانه و با اصرار گفته بود: دوته ، پیرت کی یووه ؟
ادب واحترام برای او اساس کار بود ، حتی کسانی که زندگی اشان با اندیشه او سازگار نبود .
دورانی از عمرش را نیز با بیماری گذراند و فقر مفرط مالی . با آنکه زندگی مجبورش کرده بود به کمک دیگران حساب کند اما ذات روحش سخاوت بود و نه چیز دیگری .
کمک کسانی را قبول می کرد که به پاکی روحشان اعتقاد داشت و می دانست که در ازای این کمک ، مورد توهین نخواهد بود .
بی اعتنایی ، بازتاب بیماری مستمر مردم پیرامون او در مقابل سختی ها ی که او تحمل می کرد بود . و او با تجربه عمرش به خوبی می دانست که باید بی توقع باشد و هم بی اعتنا .
همانگونه که به بسیاری از رفتارها و گفتارهای اطرافیانش بی اعتنا بود . حتا به پسوند اسم اش که برگرفته از یک کار هنری( البته عوامانه ) بود که مادرش انجام می داد و باعث شادی جشنها و عروسیها بود و مردم بعدها آن اسم را به تمسخر و توهین به اسم فرزند اضافه کردند .
جلیقه را به عنوان پوشش اصلی اش می شناخت و ساعت و تسبیح دانه درشت را به شدت دوست می داشت و در دود سیگارش بی بهایی دنیا و نو کیسه گان را نظاره می کرد البته بدون هیچ گونه شکوه و نیشخندی .
کوچه های حاج عبدالصمد به شدت دچار تغییر است و بسیاری از ظرافت های ناپیدای زندگی مردمش نیز دارند به میهمانی بی برگشت می روند .
* حسینعلی سلمانی از سالمندان محله حاج عبدالصمد بیدگل که در تاریخ ۲۰/۴/۸۹ بعد از سالها بی خوابی ُ به خواب ابدی فرو رفت . خدایش بیامرزاد .
این نوشته را شبی که خبر مرگ او را شنیدم در دفترم نوشتم ولی با انگیزه هایی که که دوستان خوبم استاد عنایتی و دکتر مجید کبرایی ایجاد کردند روی وبلاگ گذاشتم .