This has to be the'Photo of the Year'
در یکی از جلسات دوستانه ایی که به همراهی استاد عنایتی و آقای کدخدایی و عده ایی دیگر از دوستان در باغ آقای سربلوکی بودیم سخن از نام نهادن ایران روی کشور هم بود و آقای سربلوکی و فریدون عزیز نیز مطالبی گفتند که امروز به همین بحث از نوشته های آقای بهرام روشن ضمیر دسترسی پیدا کردم که می تواند قابل اعتنا باشد و عین همان نوشته در زیر کپی می شود :
بهرام روشنضمير، پژوهشگر جوان در نشستي پيرامون نام ايران، با اشاره به گفتهي جداييافكنان، گفت: «اينها چنین نتیجه میگیرند که ایران کشوری ساختگي(:جعلي) است که از گردآمدن چند کشور به همراه کشوری به نام پارس، ایجاد شده است!. و باید تجزیه شود و از دل آن چند کشور به نامهای استانهایی که اکنون هستند، پايهگذاري شود.»
روشمنضمير با خندهآور خواندن اين ادعا، گفت: «ایرانیان، خودشان همواره به سرزمین خودشان، ایران میگفتند و نام دیگری را برایش به کار نبردهاند و این سنت که مردم کشوری، به کشور خود، نامی بدهند و دیگران بر آن، نام دیگری بنهند، سنتی است همهگیر در جهان.»
رميها به يونان "گریک" می گفتند
وي از آن ميان به يونان اشاره كرد، سرزميني كه ساكنانش، آنرا، «هلاس» ميناميدهاند و زبان و فرهنگ خود را با نام «هلن» میشناختهاند. به گفتهي روشنضمير، ایرانیان از آنجا که در زمان هخامنشیان به سرزمین ایونی در ترکیهي امروزی دست یافتهبودند و سپس دریافتند که در اروپا هم مردمانی هستند همزبان و همفرهنگ همین ایونیها، بنابراین به آنها هم ایونی یا یونی گفتند كه جمع آن میشود ایونیان یا یونیان. تازيان هم يونان را از ما آموختند و به کار ميبرند.
روشنضمير،گفت: «جالب آنکه رمیها، به يونان "گريك"میگفتند و به کشورشان گریس میگفتند و از آنجايي كه زبانهای اروپایی همه از لاتین، شاخه شده، امروزه نام فراملي يونان، گریس و نام مردمانش، گریک است.»
آلمان، نامي است كه فرانسويها بر اين كشور گذاشتند
وي از كشور آلمان هم سخن گفت. برپايهي گفتارهاي وي، رمیها به اقوام شمال اروپا که با آنها میجنگیدند اقوام ژرمان میگفتند. زبان انگلیسی، همین واژه را از لاتین گرفته ازهمينروي نام این کشور هماكنون، «ژرمانی» است. درحالیکه خود آنها، به خودشان میگویند؛ «دويیچ» و به کشورشان میگویند «دويیچلند».
وي در دنباله به تاريخي اشاره كرد كه نام آلمان از آن برخاستهاست و گفت: «اقوامی بهنام "آلهمانی" از سرزمینی که امروزه آنرا با نام آلمان میشناسیم، در گذشته به فرانسه ميتاختند، از همينرو، فرانسويها، نام این قوم که با آنها بیشتر برخورد داشتند را بر روی نام آن سرزمین گذاشتند و ما ایرانیها نیز چون در زمان قاجار با زبان فرانسه، آشنايي بيشتري داشتيم، همین آلهمان را به کار بردیم که كمكم به آلمان، دگرگوني یافت.»
نام اصلي فرانسه، "گالیا" است
به گفتهي وي واژهي فرانسه، برگرفته از واژهي «فرانکز» است. که واژهای است با اصلیت آلمانی به معنای آزادمردان. صدای «ک» را در برخی زبانها همچو سلتیک یا لاتین، با «C» نشان میدهند. از همينروي Franks را به انگلیسی France نوشتند ولی برپايهي قانون خوانش انگلیسی، آنرا «فرانس» خواندند. روشنضمير گفت: «نام اصلی این کشور "گل" یا "گالیا" است که 2050 سال پیش به تصرف رمیها درآمد. اما از نزديك به 1000 سال پیش با یورش قومي به نام فراکز که پادشاهی تشکیل دادند، کمکم نام فرانسه به کار رفت.»
وي دربارهي تاريخچهي نام بریتانیا، از رمیها گفت كه اين نام را بر این جزیره بزرگ گذاشتهاند و مردمان آنجا که مانند فرانسویها، سلتی بودند را بریتونز میخواندهاند. سپس آنگلوساکسونها به آنجا یورش برده و شهرها را ميگيرند و بومیان پراكنده ميشوند. بدینگونه، زبان انگلیسی چيره شده و نام Anglais بر بخش مرکزی گذاشته ميشود. ولی به کل جزیره كه دربردارندهي «انگلیس، اسکاتلند و ولز» است، بریتانیا گفته ميشود.
روشنضمير گفت: «مصر نيز نامی است که تازيان بر اين كشور گذاشتهاند و نام جهانياش، Egypt است که معرب آن قبط است.»
روشنضمير با اشاره به این چند نمونهاي كه بسیار بنام هستند، گفت: «با همهي آنچه آمد، آیا کسی میتواند از آنرو که نام ملی یک کشور با نام بینالمللیاش متفاوت است، یا اینکه دیگران نام بخشی از یک سرزمین را به کل آن سرزمین، نسبت میدهند، حکم به چندگانگی داده و نام اصلی را ساختگي بخواند؟»
کشورهای ساختگی و نامهای ساختگی در خاورمیانه
به گفتهي وي حتا اگر رضاشاه چنین نمیکرد و امروز همچنان نام جهاني كشورمان، پرشیا یا پرسیا میبود، باز هم شوندي(:دليلي) بر نادرست بودن نام ایران نبود. چراکه همان دانشنامههايي که مینویسند و میگویند که ایران، پیش از سال 1935ميلادي، پرشیا خوانده میشد، در دنباله، میافزایند که ایرانیان از یک پیشینهي بسیار دراز در بهکارگیری واژهي ایران برای کشور خود برخوردارند.
وي همچنين به برخي نامهاي ساختگي در خاورميانه كه پيشينهي برخي از آنها هنوز به صدسال هم نرسيده اشاره كرد،
كشورهايي همچون امارات متحده عربی، قطر، بحرین، کویت و اردن که همگی در چند دههي كنوني ساخته شدهاند. او گفت: «سوریه به آشور یا آسور باستان اشاره دارد و شگفت آنکه سرزمینی که در روزگار ساسانی، آسورستان خوانده میشد، بیشتر، بخشهايي از عراق امروزی دربرميگرفت و نه سوریه را.»
عراق تازی شدهی اراک است
او در پاسخ به اين پرسش كه عراق یعنی چه؟ عراق را تازيشدهي(:معرب) اراک برخواند و گفت: «تازيان "ک" را به "ق" تبدیل ميكردند، از همينرو، اراك را كه نام بخش باختري(:غربي) فلات ایران بود را، عراق میگفتند.»
به گفتهي وي در گذشته به گسترهاي كه امروزه عراق خوانده ميشود، ميانرودان(:بينالنهرين) ميگفتهاند و آنگونه كه از سرودهي حافظ برميآيد، منظور از عراق همان اراك است. حافظ در سرودهاش، میگوید: عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ / بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است
روشنضمير گفت: «در اینجا بیگمان حافظ، بغداد را عراق نمیداند چراکه هر دو را بهکار میبرد و میگوید در عراق شناخته شده و ميخواهد آوازهاش را به بغداد برساند.»
برپايهي آنچه وي گفت؛ در ایرانی بودن این نام، هیچ گماني نیست، همچنانکه «بغداد» نیز نامی پهلوی است. روشنضمير گفت: «كشور عراق پس از جنگ جهانی نخست بهدست انگلیسها ساخته شد و سرزمینهای آزاد شده از دست عثمانیها که غنیمت انگلیس بود، بخشی با نام عراق و بخشی با نام اردن، استقلال یافت. سرزمینهایی که در دست فرانسه بود بخشی با نام سوریه و بخشی با نام لبنان ساخته شد.»
وي ترکیه را نيز نامی ساختگي برخواند که پس از فروپاشی عثمانی از سوی پانترکهای این کشور بر آن، گذاشته شد، بدون کوچکترین سند و مدرکی از گذشته.
ايران بايد به ثبت جمهوري آذربايجان اعتراض ميكرد
وي گفت: «بدترین نام در میان کشورهای منطقه، نام جمهوری آذربایجان است. تاریخ میگوید، آذربایجان یا آتورپاتیکان باستانی به سرزمین جنوب رود ارس یعنی جایی که امروزه استانهای آذربایجانشرقی و غربی و اردبیل است، گفته میشد و سرزمينهاي شمال ارس را، اران، شیروان، بادکوبه، قفقاز و نخجوان ميخواندند و هرگز هیچکس به آنجا آذربایجان نگفته بود. روسیه این سرزمین را از ایران قاجاری گرفت. پس از کمونیستی شدن روسیه، 80 سال پیش، نام جمهوری داخلی آذربایجان بر این گستره گذاشته شد، نامي ساختگي كه آرماني(:هدفي) نداشت جز اینکه روزی جنوب ارس، به آن، بپیوندد.»
به گفتهي وي پس از فروپاشی شوروی، جمهوری آذربایجان به ثبت سازمان ملل رسید، اين در حالياست كه ايران ميبايست بهگونهي رسمی به اين نام، اعتراض ميكرد. همانكاري كه یونان کرد، هنگامیکه یوگوسلاوی فروپاشید و جمهوری مقدونیه از درون آن قامت افراشت و به ثبت سازمان ملل رسید.
روشنضمير گفت: «یونان اعتراض کرد و این کشور را بهشوند(:دليل) نامش، به رسمیت نشناخت. چراکه نام یکی از استانهای درونی یونان، مقدونیه است.»
وي از ميان اين كشورهاي تازهبنيانگرفته به تاريخ ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان، افغانستان و پاکستان نيز اشاره كرد و گفت: «با یک نگاه، ميتوان دريافت که نه تنها همهي کشورهای پيرامون ما، ساختگي و تازهسازند بلکه نام بيشترشان، نامی ایرانی و به يغمارفته از ایران و در عین حال، بیمعنا و بیهویت برای آنهاست.»
اوستا، كهنترين سند بر نام ايران است
«کهنترین سند برای نام ایران "اوستا" است. در بخشهای گوناگون اوستا از سرزمینی سخن رفته به نام "آيیریانا وئیجه". آيیریانا در تحولات زبانی به آریانا تبدیل شدهاست.»
به گفتهي روشنضمير، واژهي آریان را رخدادنگاران باستان به ویژه یونانیهای باستان، شناخته بودند و به قومهاي ایرانی همچون مادها، آریان یا همان آریایی میگفتند. واژهي «ایر» سادهشدهي واژهي «ايیر» در زبان پهلوی به معنای نژاد ایرانیان و آزادگان و نجیبزادگان به کار میرفتهاست. "آن" در پهلوی و فارسی هم معنای جمع دارد و هم معنای وابستگی.
وي گفت: «در سنگنگاشتههاي ساسانی به واژهي ایرانشهر اشاره شده است. شهر در زبانهای باستانی به معنای کشور بوده و ایرانشهر یعنی کشور آریاییها. از سوی دیگر اگر آن را پسوند وابستگی و مالکیت بدانیم، ایران یعنی سرزمين ایر و اير هم یعنی نژاد آریایی. در شاهنامه نيز نزدیک به ١٠٠٠بار واژهي ایران بهکار رفته است.»
ولی رخدادنگاران یونانی که ایران را با شاهنشاهي هخامنشیان پارسی، میشناختند، به ایران، پرسیا میگفتند. خود هخامنشیان نيز اگرچه نام قوم و خاستگاه خود یعنی پارس را همواره یاد میکردند ولی هرگز به همهي شاهنشاهي و کشور پهناور خود پارس نگفتند. بنابراین شاهنشاهي پارسی، واژهاي است ساختهي یونانیان که باخترزمينيها(:غربيها) تا امروز آنرا بهکار میبرند. درحالیکه خودمان ميگوييم شاهنشاهی هخامنشی.
به گفتهي وي این سنت در میان رخدادنگاران ماند و به تازيها رسید و تازيان نيز، ایران را با نام «فارس» که همان تازيشدهي(:معرب) پارس است، ناميدند.
به هر روي، فارس يا پارس، نام بخشی از ایران بوده و نه همهي آن. رخدادنگاران عرب، یونانی و رمی هم میدانستهاند که پارس به مرکز و جنوب و جنوبباختري(:غربي) ایران گفتهميشده و دربردارندهي استانهای خوزستان، چهارمحالوبختیاری، فارس، بوشهر، هرمزگان، یزد و تا نزدیک اصفهان و کرمان بودهاست.
روشمنضمير گفت: «تازيان پس از اسلام به خوبی نام استانهاي ایران را میدانستهاند ولی همچنان به شاهان ایران باستان، ملوک فرس و گاهی هم ملوک عجم ميگفتهاند.»
ايران كهنترين تمدن جهان است
به گفتهي بهرام روشنضمير، از 200 کشور جهان، بیش از 110 کشور، عمري دههاي دارند و برجاماندهشان، عمري سدهاي و از ميان همهي آنها تنها چند کشور همچون ایران، یونان، چین، هند، مصر و ایتالیا (اگر آنرا رم بدانیم) هزارهای هستند. یعنی آغاز تمدنشان به چند هزار سال پیش میرسد و هنوز زندهاند.
وي در دنبالهي گفتارش با نگاهي كوتاه به اين ٦ كشور، گفت: «یونان در روزگار باستان هرگز کشور نبود، بلکه مجموعهای از دولت شهرهای جدا از هم بود که پياپي در جنگ و ستیز بودند. سپس به دست اسکندر مقدونی افتاد و پس از او، رمیها جای مقدونیها را گرفتند و سپس جای خود را به ترکهای عثمانی دادند تا اینکه 180 سال پیش اروپاییها برایشان یک پادشاهی ساختند و آنرا مستقل کردند تا سد دفاعی در برابر عثمانی باشد.»
وي با اين تاريخچه، يونان را كشوري ١٨٠ساله برشمرد نه هزارهاي و گفت: «هند نیز چنین سرنوشتی دارد. در روزگار باستان هرگز یکپارچه نبود و سپس بخشهای متمدن آن به دست اسکندر و مقدونیان افتاد. پادشاهیهایی چندگانه در جای جای آن بود تا روزگار محمود غزنوی و ترکها که از آن زمان باز اشغال ترکها و سپس مغولها را به چشم دید و سپس اگرچه یکپارچه شد ولی زیر نام کمپانی انگلیسی هند شرقی! پس شاید باید نام آن را نیز از سياههي کشورهای هزارهای بيرون آورد.»
به باور وي هرچند در كهنسالي مصر، گماني نیست ولی از 2500 سال پیش که ایرانیها به آن، دست يافتند تا 80 سال پیش که انگلیسیها آنرا با مرزهای کنونی، جدا کردند، هرگز هویتی ملی و دولتیملی نداشتهاست.
روشنضمير چین را نيز در روزگار باستان، تمدنی دورافتاده در دورترین جاي آسیا برشمرد كه هرگز نه مراودهای با جهانیان داشت و نه نامی از آن برده میشد تا 2000 سال پیش که راه ابریشم را ساختند و چین با کمک ایران به اروپا پیوند خورد. او گفت: «بر هزارهای بودن چین گماني نیست ولی بسیار دیرتر از ایران، نامی درخور پیدا کرد.»
بهگفتهي وي تنها ایران و ایتالیا میمانند اما نخستین دشواري در نام اين كشور است. اين تمدن کهن را بهنام «رم» میشناسیم و هرگز آن تمدن نیرومند و سرشناس را کسی ایتالیایی نخوانده درحالیکه ایران، ایران بوده و ایران هست.
روشنضمير گفت: «2600سال پیش، که ایران در زمان مادها و سپس هخامنشیان، ابرقدرت جهان بود، کسی نام رم را هم نشنیده بود چون رم روستایی بود که چندی پس از آن، نام جمهوری بر خود نهاد. 400 سال پس از آن، رم با شکست "کارتاژ"، اروپا را به دست گرفت و ابرقدرت شد. و از 2100 سال پیش برخورد میان ابرقدرت خاور یعنی ایران و ابرقدرت باختر(:غرب) یعنی رم آغاز شد. رم 200 سال پیش از سرنگونی ایران به دست تازيان، زیر يورش هونها و گوتیکها سر خم کرده و به زانو درآمده و تکه تکه شده بود.»
به گفتهي وي ایران 1150 سال در روزگار باستان، یا تنها ابرقدرت جهان بود و یا یکی از دو ابرقدرت جهان. پس از اسلام هم، دستکم دو سده(صفوی و افشار) یکی از قدرتهای آسیا بود. حال آنکه تمدن رم از 200 پیش از میلاد تا 400 میلادی که فروپاشید، 600 سال، ابرقدرتی جهانی بود و دیگر خبری از ایتالیا نبود تا سدهي 19ميلادي.
روشنضمير در پايانباهمهي آنچه پيرامونش، سخن راند، گفت: «پس آیا منطقی نیست اگر ایران را برترین تمدن و کهنترین کشور هنوز زنده تاریخی بدانیم؟»
احمد شاملو .
امروز جلسه بزرگداشت خانم معصومه سیحون ، قدیمی ترین زن گالری دار ایران ونقاش معاصر در تهران برگزار شد.
خانم سیحون ( منیر نوشین )با نیم قرن تلاش هنری در نقاشی و شناساندن استعداد های بسیاری از نقاشان این مرزو بوم برای سال های سال نامی نیک در تاریخ هنر ایران زمین خواهد داشت .
معصومه سيحون در سال 1313 در رشت متولد شد و سالهاي کودکي را در رشت و بهشهر گذراند. پدرش کارمند راه آهن بود و در دوران کودکي مدتي پدرش به اهواز منتقل شد و خانم سيحون نيز سالياني در آنجا زندگي کرد.
بعد از ده سال زندگي در اهواز، خانواده سيحون به تهران نقل مکان مي کنند و او سالهاي پايان دبيرستان را در تهران گذراند. خانواده اش دوست داشتند پزشک شود اما او در کنکور دانشکده هنرهاي زيبا قبول شد.
تا اين زمان نامي از سيحون در ميان نيست و منير نوشين جوان پر انرژي و تازه واردي است که در رشته نقاشي در دانشگاه پذيرفته شده است. او در دانشگاه با مهندس هوشنگ سيحون آشنا مي شود که استاد دانشکده است و با او ازدواج مي كند.
هوشنگ سيحون در معماري، نقاشي و مجمسه سازي چيره دست بود و همسرش را نيز به نقاشي کردن تشويق مي کرد. از سيحون به عنوان مرد بناهاي ماندگار ياد مي شود و بناهايي نظير آرامگاه خيام، کمال الملک و بوعلي سينا تنها نمونه هايي از فعاليت هاي گسترده وي به شمار مي رود.
گالري سيحون يکي از اولين گالري هاي هنري ايران با همکاري اين دو در سال 1345 افتتاح شد و خانم سيحون در تمام اين سالها آن را حفظ کرد.
او روزی گفته بود :"تمام زندگي من در اين نگارخانه (گالري) خلاصه مي شود. اين جا سالهاي سال است هنرمنداني چون، سهراب سپهري، حسين زنده رودي، پرويز تناولي و ... رفت و آمد داشته و دارند.
او در 31/2/1389 درتهران درگذشت .
فردوسی بزرگ ، در میانه کتاب گرانسنگ و جاودانه اش ،شاهنامه ، جای زیادی به مناسبات زن و مرد ، عروسی ها و عشق بازیها داده و چندین رمان عشقی را روایت کرده و در بازگویی این داستان ها ، ویژگی های درونی مردان را دربرابر زنان بهتر نشان داده است . و البته اندیشه فردوسی در تمام این داستان ها از اندیشه اساسی اوکه همانا داد است دور نمی شود . و بر گرداگرد خرد و داد می چرخد .
شاهنامه نشان دهنده 9 ازدواج عادی است ، 11 مورد ازدواج به روش زور و تصاحب و 6 مورد هوسرانی است که مربوط به شاه و شاهزاده است .
شش مورد هم داستان عشق است که مربوط به شاه و شاهزاده است و فقط چهار درمورد پهلوانان است که هر چهار مورد عشق است .
*
ازدواج پسران فریدون با دختران شاه یمن ازدواج آمیخته با زور ، بدون عشق و حسابگرانه است .
ازدواج کاوس شاه با دختر شاه هاماوران ( سودابه ) ازدواجی که ابتدا با زور است و پس از آن سودابه به دلخواه می پذیرد و در این مورد است که رای دختر پرسیده می شود .
ازدواج داراب با دختر فیلقوس - انوشیروان با دختر خاقان چین - اردشیر با دختر اردوان- قباد با دختر شاه هیتان –
نوع نگاه و زن بارگی بهرام گور نسبت به دختران و ساختن حرمسرا و خفت و خیز او به جای عشق . ( داستان آزاده زن بهرام که به سبب اعتراض به بهرام در موقع شکار آهو و کشته شدن او به دست بهرام )
داستان خسرو و شیرین و اثبات پاک بودن شیرین توسط خسرو برای درباریان که دو دوره زندگی شیرین را به خون و شراب ( بدنامی و خوشنامی ) برابر می گیرد و پستی دورنی خود را که تصادفی هم نیست برملا می کند .
عشق مالکه دختر طایر که عاشق شاپور ساسانی می شود و دژ پدر به روی شاپور می گشاید .که پس از پیروزی در جنگ ، سرانجامی خوش نمی یابد .
نمایش عشق چهار پهلوان نامی شاهنامه ، زال – رستم – سهراب و بیژن ، اما به گونه ایی دیگر است .
داستان عشق زال ِسرخ رویِ سپید موی با رودابه دختر زیبارویِ مهراب شاه و سیندخت که با امدن زال به محدوده فرمانروایی مهراب شاه آغاز می شود و سئوال ِزیبای سیندخت از مهراب شاه در مورد زال که می پرسد :
چه مرد است این پیرسر پـور سام همی تخت یاد آیدش گر کنام !
خـــــوی مردمی هیچ داردهمی پـــــی نامداران سپارد همی ؟
و جواب مهراب که می گوید :
به گیـتی در از پهلوانان گُـــرد پی زال زر کس نیارد سپرد
چــو دست و عنانش بر ایوان نگار نبینی نه بر زین چنو یک سوار
دل شـــیرنر دارد و زور پیل دو دســـــتش به کردار نیل
چو بر گاه باشد دُرافشان بود چو در چنگ باشد سرافشان بود
رُخش پـــزمراننده ِ ارغـــــوان چوان سال و بیدار و بختش جوان
به کین اندرون چون نهنگ بلاست به زین اندرون تیزچنگ اژدهاست
نشـــــاننده خاک در کین به خون فــــــــشاننده ِ خـــــــنجرِ آبگون
از آهو همان کش سید است موی بگوید سخن مردم عیب جوی
و عقیده مهراب این است که :
سپیدی مویش بزیبد همی تو گویی که دلها فریبد همی
و رودابه در این میانه می گوید :
که من عاشقم همچو بحر دمان ازاو برشده موج تا آسمان
پر از پور سام است روشن دلم به خواب اندراندیشه زو نگسلم
همیشه دلم در غم مهر اوست شب و روزم اندیشه چهر اوست
و پاسخ او به اعتراض دیگران در مقابل طرح زشتی چهره زال این است که او عاشق هنر اوست . و عشق پاک خود را جای کمترین شرم نمی بیند .
برو مهربانم نه بر روی و موی به سوی هنر گشتمش مهرجوی
و فردوسی دانا تشبیهاتی زیبا دارد که پس از گذشت زمان ها در شعر فارسی ماندگار شده است :
به بالای ساج است و همرنگ عاج یکی ایزدی بر سر از مشگ تاج
دو نرگس دژم و دو ابرو به خم ستــون دو ابرو چو سیمین قلم
دهانش بـــه تنگی دل مستمند سر زلف چون حلقه پای بند
دو جادوش پر خواب و پر آبِ روی پر از لاله رخسار و پرمشک موی
نفس را مگر برلبش راه نیست چنو در جهان نیز یک ماه نیست
ز سرتا به پایش گل است و سمن بـــــــه سرو سهی بر سهیل یمن
از آن گنبد سیم سر بر زمـــین فروهشته بر گل کمند از کمین
*
رودابه ، زال را برتر از همه تاجداران می داند و زال را پهلوانی می داند که دارای قلبی عاشق است . و از این عشق زیبا و درست و راستین است که برترین قهرمان زاده می شود : رستم .
*
دومین عشق بزرگ شاهنامه عشق تهمینه است به رستم و میوه این عشق سهراب .
عشق ناکام سهراب و گردآفرید و عشق منیژه و بیژن نیز نمونه های دیگر عشق های پهلوانان شاهنامه است .