آقای مکارم نژاد

دیروز غروب که طوفان خیلی چیزها را جابجا می کرد ذهن من را هم مدام با دیدن عکس هایی که دکتر مجید کبرایی با چاشنی عشق و دانش مردم شناسی اش گرفته بود  از یک سو و  سخن هایی آمیخته با اعتقادات دینی  و مدیریتی آقای مکارم نژاد جابجا می کرد.

*****

 زمانه نامراد باشد اگرکه نه

زمان که نیست

اگر چه دیر ولی درست

زمان به داوری کرده ها  نشسته است

و آدمی همیشه در گذار از این گذر

اگر که خوب  ،  اگر که بد

گذشته  است و ماترک

فقط دو چیز مانده است

خوب و بد .

چه فرق می کند اگر به مدرسه

سر کلاس

و یا مدیر و در اتاق شیک

و یا که کارگر درون کارگاه تنگ و تار

که کشته می شود تمام حس و عاطفه درون آن

ولی همیشه بهترین لحطه های یاد

یاد کرد نیک پس از گذشت سالهاست  به ذهن خسته زمان .

لحظه ایی که ادمی اگر رئیس نیست و یا اگر که نیست  ولی وقار و سربلندی و مناعت و عزیزی اش چنان همیشه بر قرار .

 *

جناب آقای مکارم نژاد

طنین ممتد سکوت پس از گذار از دوره سیادت جنابعالی بر حوزه فرهنگی بخشی از جامعه در حال گذار اران و بیدگل ، نشانه های تلاش مبارک انجناب را بیشتر از پیش در ذهن تاریخی مردم نشان داده است .

آنچه که در جامعه فرهنگی آران و بیدگل در مدیریت آنجناب در خود نگه داشته ، به بار نشسته و یا با آن سر جنگ گرفته است با آنچه کسانی در بیرون از حیطه مدیریتی اداری چون من می دانند تفاوت دارد ، زیر مجموعه های اداری شاید کنش ها و تراکنش های زیادی را درذهن خویش جستجو می کند و ارزیابی ویژه  خود را بی گمان دارند وبه یادگار چیزی در دل .

نوشته های قابل تامل وژرف اندیشی در بنیان سازی های فرهنگی و مراقبت مداوم از نهال های کم عمر کاشته شده در گلدان فرهنگی شهر بیشتر از لجبازی های عوامانه پوستین پوشان پوشالی فرهنگ به نام ، در ذهن تاریخی جامعه مانده وخواهد ماند .

نهال هایی که روزانه رشد می کنند ، شکوفه می دهند ، به بار می نشینند ، و شیرینی طعم آن در کام جان آدمی می ماند .

حتا اگر دستهای خسیس ؛ اندیشه نگهداری آن را از خود پس زده باشند .

نهال چند ساله طنین ، یکی از نموده های آشکار و قابل واکاوی آنجناب آست که چون طنین خوش و مداوم بر زمانه خواب آلوده بود .

زنده باشی تو را به دلم می طلبم .

تو پاره ایی از هستی را به دوش می کشی

امشب که ایمیل هایم را نگاه می کردم نوشته زیر هم بود که پسر دایی ام برایم فرستاده بود :
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي
 
















   

  

لاک پشت  

پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني.

مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.

آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.

سنگ‌پشت‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.

پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛

و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.

كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي.

من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نااميدي.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد.

زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.

و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست،

تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت.

ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛

و پاره‌اي‌ از(او) را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد.

فرهمند و فرهدخت

t92bbwc8f71cfspfmc0j.jpg

جامعه ها با گذشت زمان دگرگونی های زیادی به خود می بیننند و یکی از نمودهای دگرگونی ها ، جای عوض کردن آدمها ، ارزش ها ، مد ها ، سلیقه ها و ... می باشد .

مهاجرت نیز یکی دیگر از عواملی است که در دگرگونی های یک جامعه نقش اساسی دارد .

مردم  با رفتن خود از یک جامعه و مهاجرت به یک شهر و یا کشور دیگر به جز اینکه بارها وباور های  فرهنگی و اجتماعی جامعه خود را منتقل می کنند ، سبب دگرگونی های فرهنگی و اجتماعی دیگری نیز در جامعه خود می شوند .

کنکاش در تهی شدن یک شهر کوچک نظیر اران و  بیدگل  ازتعدای از شهروندان بومی خود  و حتا  بررسی آمار نام های سرشناس  از چهل ، پنجاه سال پیش ،  که اکنون به طور کامل اثری از زندگی آنان در این شهر وجود ندارد می تواند جای تامل داشته باشد .

از این دسته اند نام های خانوادگی که به طور کامل از  آران و بیدگل  رفته اند و روزگاری از خانواده های سرشناس  ( تاثیر گذار)  و یا  پرجمعیت بوده اند .

اربابی ( از تیره ملا احمد اربابی بیدگلی )

اخوان  ( از فرزندان این خانواده خانم اخوان بیدگلی )

اسدی

اسلامی بیدگلی ( از فرزندان این خانواده  نظیردکتر اسلامی )

قائمی

ارفعی

جلالی

طباطبایی

صدیقیان ( از تیره استاد ابوالقاسم )

نامور

و...

سپاس

 

خوانش شاهکار گرانسنگ ادبیات ،  شاهنامه ، آفرین گویی بی تردید آفریننده بزرگ  و حکیم جاودانه ایران زمین ، ابوالقاسم فردوسی را به همراه دارد .و این آفرین گویی همزمان با آفرینش  شاهنامه بر جان و اندیشه فرهنگوران جامعه جهانی  جاری شده است و هنوز و تا آینده دور ادامه خواهد داشت .

میزبانی از فرهنگورانی که زیبایی را با جشن کوچک گرامیداشت نام فردوسی و نامه ورجاوند او-  شاهنامه - پیوند زدند افتخاری فراموش ناشدنی بود .

باشد که جهان از خرد ، مهربانی ، پاکی و راستی آکنده شود و مهر بر جان آدمی جای گیرد .

ایدون باد .

نرگس و مسعود

اردبهشت 1389

فردوسی

شاهنامه شناسنامه ملت و نشانه بزرگ هویت ایران است  و ....

دکتر حسین عظیمی آرانی

 

 ۱۹ اردیبهشت : سالمرگ  دکتر حسین عظیمی آرانی ، چشم نگران ایران زمین و  خردورز بزرگ گستره توسعه در ایران

هنر

غیر از هنر که تاج سر آفرینش است

دوران هیچ سلطنتی جاودانه نیست

کارگر

تا امروز و در عصر ما دو ترانه ـ سرود وجود دارد که بیش از هر آهنگ و سرود دیگری در جهان خوانده و شنیده شده. اول آن بخش از سمفونی شماره 9 بتهوون است که سروده‌ای از «شیلر» شاعر آلمانی به نام «انسان‌ها» به صورت آواز جمعی یا کر می‌خوانند، و دوم سرود «انترناسیونال» است که با روز جهانی کارگر در اولین روز ماه می عجین شده.

این سرود به بیشتر زبان‌های دنیا ترجمه شده. نکتۀ قابل توجه‌ای که در برگردان این سروده وجود دارد این است که در تمامی ترجمه‌ها نه تنها معانی جمله‌های به کار رفته در آن همسان و با هم یکی‌ست، بلکه مفاهیم در قالب سیلاب‌های سرود هم‌خوان و بر یک قرار هستند. به این معنا که اگر گروهی متشکل از چندین نفر با چند زبان مختلف این سرود را همزمان با هم، ولی به زبان رسمی خودشان به شکل کر بخوانند، برای کسی که می‌شنود اجرایی یک‌دست و واحد جلوه خواهد کرد. اما راستی این سرود در اصل به چه زبانی سروده شده است؟ مناسبت آن چه بوده و خالق آن کیست؟

گرچه امروزه به دلیل توسعۀ ماشینی و مکانیزه شدن کارخانجات تولیدی و صنتعی، رشد نرخ بیکاری در جهان چنان افزایش یافته که دیگر شعار اصلی روز جهانی کارگر، یعنی «کارگران جهان متحد شوید!» کم‌رنگ می‌نماید، ولی به حرمت خون‌های گرمی که صرف زمزمۀ این سرود کارگری به خاک ریخته شده، و یاد آنهایی که جرم به سیاه‌چال کشیدن و زندان نشستن‌شان فقط خواندن این سرود بوده و هست، مختصری در معرفی و تاریخچۀ «سرود انترناسیول» و کمی هم در سابقۀ «روز جهانی کارگر» را اینجا می‌آوریم.

«سرود انترسیونال» در اصل به زبان فرانسه و توسط «اوژن پوتیه» [Eugén Pottier] سروده شده. او در خانواده‌ای فقیر تولد یافت و تمام عمر خود را در فقر گذراند. شغل نخست او کارگر بسته‌بند بود و بعدها به‌عنوان قالب‌ریز امرار معاش می‌کرد.
 
در روزهای تشکیل کمون پاریس در سال 1871 میلادی «اوژن پوتیه» به عضویت کمون انتخاب شد، ولی بعد از یورش پلیس فرانسه در 18 مارش آن سال و سقوط کمون، «پوتیه» مجبور شد به تبعید اول به انگستان و از آنجا به آمریکا برود. شعر مشهور «انترناسیونال» را او در ژوئن سال 1871میلادی و در فردای شکست خونین ماه مه آن سال سرود.

«پوتیه» در سال 1880 میلادی به فرانسه بازگشت. نخستین دفتر اشعار او در سال 1884، و دومین جلد آن تحت عنوان «ترانه‌های انقلابی» در سال 1887 به‌چاپ رسید. او سه سال بعد از چاپ این دفتر، در هشتم نوامبر سال 1887 در فقر و تنگدستی در پاریس درگذشت. «پواتیه» در گورستان پرلاشز، و در محل دفن کمونارهای اعدامی به‌خاک سپرده شد.

در ماه ژوئن سال 1888 میلادی، شش ماه بعد از مرگ «اوژن پوتیه» سرایندۀ این شعر، «پی‌یر دوژیته» [Pierre Degeyter] که او نیز کارگر بود، با دستگاه ارگ بسیار ساده‌ای که در خانه داشت ریتم و آهنگی بر این شعر گذاشت که «سرود انترناسیونال» نام گرفت.

از ویژگی‌های این آهنگ و سرود یکی هم آن است که برای اجرای آن نیازی به حضور نوازندگان و نواختن آلات و ادوات موسیقی نیست و همگان و ترجیحا در شکل گروهی آن می‌توانند این سرود را بخوانند.

ماه بعد از خلق آهنگ این سرود، در ژوئیه سال 1888 میلادی در یک گردهمایی از سوی روزنامه‌فروشان شهر «لیل» در فرانسه، نخسین اجرای کر «سرود انترناسیونال» به رهبری «پی‌یر دوژیته» انجام و از آن پس، سرود پرولتاریا و کارگران همۀ کشورها شد.

«سرود انترناسیونال» به تمامی زبان‌های اروپایی و غیر اروپایی ترجمه شده. شعر این سرود در سوئد توسط «هنریک مناندر» [Henrik Menander] در سال 1902 میلادی و  اول بار به زبان فارسی توسط «ابوالقاسم لاهوتی» ترجمه شد. اجرایی که از این سرود به زبان فارسی موجود است، بر مبنای ترجمه‌ای است که «ابوالقاسم لاهوتی» انجام داده.

برخیز، ای داغ لعنت‌خورده،
دنیای فقر و بندگی!
جوشیده خاطر ما را برده
به جنگ مرگ و زندگی.
باید ار ریشه براندازیم
کهنه جهان جور و بند،
آنگه نوین جهانی سازیم،
هیچ‌بودگان هر جیز گردند.

روز قطعی جدال است،
آخرین رزم ما.
انترناسیونال است
نجات انسانها.

بر ما نبخشد فتح و شادی
خدا، نه شاه، نه قهرمان.
با دست خود گیریم آزادی
در پیکارهای بی‌امان.
تا ظلم را از عالم بروبیم،
نعمت خود آریم به‌دست،
دمیم آتش را و بکوبیم
تا وقتی که آهن گرم است.

روز قطعی جدال است،
آخرین رزم ما.
انترناسیونال است
نجات انسانها.

تنها ما تودۀ جهانی،
اردوی بی‌شمار کار،
داریم حقوق جهانبانی،
نه که خونخواران غدار.
غرد وقتی رعد مرگ‌آور
بر رهزنان و دژخیمان،
در ابن عالم بر ما سراسر
تابد خورشید نورافشان.

روز قطعی جدال است،
آخرین رزم ما.
انترناسیونال است
نجات انسانها.
[دیوان ابوالقاسم لاهوتی، ادارۀ نشریات به زبان‌های خارجی مسکو،
تاریخ انتشار 1975/1/15، صفحۀ 413 تا 415]

از شعر «انترناسیونال» ترجمه‌ای دیگری هم از «احمد شاملو» هست که در شماره 33 «کتاب جمعه» [ویژه‌نامۀ روز اول ماه مه]، به تاریخ 11 اردیبهشت ماه سال 1359 خورشیدی به چاپ رسیده است. برگردان «شاملو» از متن فرانسه این سروده انجام شده است.

برخیزید، دوزخیان زمین!
برخیزید، زنجیریان گرسنگی!
عقل از دهانۀ آتشفشان خویش
تندر وار می‌غرد
اینک! فورانِ نهائی‌ست این.
بساط گذشته بروبیم،
به‌پا خیزید! خیل بردگان، به‌پا خیزید!
جهان از بنیاد دیگرگون می‌شود

هیچیم کنون، «همه» گردیم!
                                نبرد نهائی‌ست این.
                                به‌هم گرد آئیم
                                و فردا «بین‌الملل»
                               طریق بشری خواهد شد.
رهانندۀ برتری در کار نیست،
نه آسمان، نه قیصر، نه خطیب.
خود به رهائی خویش برخیزیم، ای تولید گران!
رستگاری مشترک را برپا داریم!
تا راهزن، آنچه را که ربوده رها کند،
تا روح از بند رهائی یابد،
خود به کورۀ خویش بردمیم
و آهن را گرماگرم بکوبیم!
                                نبرد نهائی‌ست این.
                                به‌هم گرد آئیم
                                و فردا «بین‌الملل»
                               طریق بشری خواهد شد.
کارگران، برزگران
فرقۀ عظیم زحمتکشانیم ما
جهان جز از آن آدمیان نیست
مسکن بی‌مصرفان جای دیگری است.
تا کی از شیرۀ جان ما بنوشند؟
اما، امروز و فردا،
چندان که غرابان و کرکسان نابود شوند
آفتاب، جاودانه خواهد درخشید.
                                نبرد نهائی‌ست این.
                                به‌هم گرد آئیم
                                و فردا «بین‌الملل»
                               طریق بشری خواهد شد

صائم کاشانی

پسین روز آدینه اردیبهشتی در باغ دلگشای سربلوکی  و شعر ناب صائم کاشان .

حیدر عنایتی که این روزها وقت بیشتری برای فراخوان نشست های ساده و صمیمی دارد دیروز به دعوت حاج آقای سربلوکی و در باغ ایشان دوستانی از اهالی فرهنگ و ادب را گرد چراغ اندیشه نشانده بود .

استاد صائم به فراخور جلسه و صد البته زمان ، می توانست بیشتر و بهتر بگوید و بخواند . و مثنوی زیبایی که در انجام کار خواند را نمی شد براحتی از آن گذشت ، شعری با اندکی تفاوت نسبت به درونمایه هایی دیگر اشعار منتشر شده استاد . با نام آهنگ هستی :

«آهنـگ هستـی»

 

به نام نقش بندِ آشنایی

 

چراغ افروزِ شهرِ دلربایی

به نام او که سنبل آفریده ست

 

به مینای طرب، مُل آفریده ست

به نام خالقِ بالا بلندان

 

غزالانِ غزل، گیسوکمندان

به نام نغمه سازِ چنگِ هستی

 

نوا آموز بر آهنگِ هستی

به نام او که بر زلفِ بهاران

 

بیاویزد زلالِ آبشاران

به نام او که با رقصِ چمن ها

 

صفا بخشد به دامانِ دمن ها

ز گِل آرد برون، گُل های زیبا

 

دل انگیز و دل آویز و دل آرا

ز صُنعش آسمان، کاخِ بلندی

 

به لوحِ آفرینش، نقش بندی

ز نورِ اختران، ریزد سحرها

 

به زلفِ شب، چراغی از گُهرها

ôôô

خداوندا به نای بی نوایی

 

به روزِ وصل و ایّامِ جدایی

خداوندا به نازِ نازداران

 

به چشمِ آتش افروزِ خُماران

به آتشگاهِ آه و اشکِ شبنم

 

به یاس و نسترن، مینا و مریم

به چشمانِ غزالانِ غزل نوش

 

خمارین نرگسانِ عشوه آغوش

به آهِ عشق بازانِ جگرسوز

 

به جشنِ مهرگان، یلدا و نوروز

به آن عاشق که فریادش نهانی ست

 

و می داند نشان در بی نشانی ست

به ساقِ ساقیِ ساغر به دستان

 

به سُکرِ ساغرِ میناپرستان

به نازِ نوعروسانِ بهاری

 

به داغِ سینه سرخانِ صحاری

به چشمانِ سحاب و اشکِ باران

 

به گلرقصِ نسیمِ نوبهاران

به نرگس ها که صدها ناز دارند

 

و چشمانی خمارآواز دارند

به سوزِ سینه ی عذرا و وامق

 

به مجنون و به لیلی، آن دو عاشق

به کوهِ بیستون و طاقِ بستان

 

به شیرین و به فرهاد و به مستان

به رستم، پهلوانِ باستانی

 

به کاوه، وان درفشِ کاویانی

به تیرِ آرش و خونِ سیاووش

 

که در رگ های میهن می زند جوش

به جم، چشم و چراغ شهریاران

 

کزو بنیاد شد جشنِ بهاران

به افریدون، به کیخسرو، به بهمن

 

به آیینِ مغانِ پاک دامن

به کوروش شهریارِ مهربانی

 

به کی کاووس و دیهیمِ کیانی

به بابک شیرمردِ خاکِ ایران

 

به شاپور و به گُردان و دلیران

به زرتشت و به آیینِ اهورا

 

به یسنا و به گاسان و اوستا

به کاشان و سیلک و هگمتانه

 

به آوای نی و چنگ و چغانه

به سازِ بوالحسن خان و نوایش

 

به آوازِ بنان و گوشه هایش

به هر شاعر که خلاق المعانی ست

 

به دستش رازهای آسمانی ست

به فردوسی، به کاخِ نظمِ آن پاک

 

که شعرش می زند پهلو به افلاک

به سعدی، شاعرِ بی مثل و مانند

 

که در مُلکِ سخن، باشد خداوند

به خاقانی، به قاآنی، به خواجو

 

به ناصرخسرو، آن مردِ خداجو

به رازِ خمسه ی نابِ نظامی

 

به گلخندِ بهارستانِ جامی

به جامِ  حافظ و عرفانِ عطار

 

به شورِ مولوی، آن مستِ هشیار

به سوزِ محتشم، حسّانِ سامی

 

به بابا افضل و فیضِ گرامی

به شوقِ شهریار و ذوقِ پروین

 

به آثارِ بهارِ نیک آیین

به شعرِ «صائمِ کاشان» و سهراب

 

به هر شاعر که باشد شعرِ او ناب

ôôô

مرا در عاشقی پیروز گردان

 

زمستانِ دلم، نوروز گردان

به دادِ دل برس، از مهربانی

 

در آن روزی که می دانیم و دانی

       

    صائم کاشانی