تبریک ها

استاد عنایتی در سال ۸۸ بیشتر از همه وبلاگ نویسان آبادی نوشت و نوشت و نوشت .

و در روزهای پایانی سال ُ همه دوستان را غافلگیر کرد و زودتر از آنکه کسی  ( به وظیفه ) به او تبریک بگوید او بزرگواری کرد و ترانه خوان شادی همه شد .

نوع تبریک ها و متن ها و سرتیترها نیز به نوبه خود جای کنکاش دارد .که بماند برای بعد.

روزجهانی شعر

نخستین روز سال نو  روز جهانی شعر است .

 

گاه نوروز است

نوروز کهن ترین  جشن ایرانیان و یکی از پر رمز و رازترین واژه هایی است که در فرهنگ ایرانیان جای گرفته است  و هنوز پابرجاست و پیامش نو شدن و تازه شدن است . ایرانیانی که در دوره های سختی و سیاهی حاکم بر روزگاران ، از میان اندوه و خون و آتش ، دست  و رو می شستند و گرد  و خاک از خانه بر می گرفتند و غم را از خانه به در می کردند و جشن می گرفتند .

در زمانه هایی که از بدی روزگار و به ناچار سردرگریبان می کشیده اند، آمدن نوروز را گرامــی می داشتند و در آن،  غرورشان را اگرچه پایمال شده بود فریاد می زده اند . که نوروز فریاد ماندگاری ملت و فرهنگ ایران بوده و هست . ملت  و فرهنگی که یورش بد اندیشان را بارها و بارها به چشم دیده است .

به همین سبب است که نوروز در برابر غم و اندوه پیروز است .

و دریغ است که ایرانیان نوروز را هرسال با شکوه تر از گذشته برپا نکنند و شادی رادر برابر اندوه پیروز نسازند .

می گویند زمانی که سپاهیان قتیبه، سیستان را به خاک و خون کشیدند  مردی چنگ نواز در کوی و برزن شهر که غرق خون و آتش بود چنگ می نواخت و خون می گریست و می خواند :

"با این همه غم ،

در خانه دل

اندکی شادی باید

که گاه نوروز است "

راستی

14052009(011).jpg14052009(008).jpg

 ستاری- عنایتی - عظیمی

 

 

خانم اخوان

بند 9  از هات 30 گاتها (سروده های اشوزرتشت )  می گوید : "ما خواستاریم از زمره ی کسانی باشیم که جهان را به سوی پیشرفت و آبادی و مردم را به سوی راستی و پارسایی ره نمایند ".

رسیدن به آرمان زندگی ، آن چنان که اشوزرتشت می آموزد نه از راه ترک جهان و در انزوا زیستن ، بلکه از راه کار و کوشش در زندگی و مبارزه با سدهای خوشبختی و جنگ با سختی ها و ناملایمات زندگی به دست می آید .

سرکار خانم اخوان بیدگلی به شوند ( دلیل) دیدن فرزندان گردآمده درخانه های بهاران ، راه درازنای بوستون تا کاشان را برخویش هموار کرده و امشب در سخنانی که برخاسته از آرمانهای بلند ایشان و همسرشان دکتر فریور بود به ادامه کار های مردم دوستانه اش پای فشرد .  سخنانی به دور از هرگونه رنگ و نیرنگ .

ایران باستان

 

امید نومید امید

در گذار سالهای همراهی با ادبیات ، گاهی به اخوان رسیده ایم  به امید ،به نقال پیر شهر سنگستان .

و هر بار که سالفصلی زمستان سبب شده تا نگاهمان جز تا پیش پایمان را نبیند و دستهایمان به اکراه به سوی یکدیگر دراز شده و سرما سخت سوزان ، هوا دلگیر، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگین ، درختان اسکلتهای بلور آجین ، زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ، غبار آلوده مهر و ماه ، شده به اخوان برگشته ایم و خواسته ایم که کسی در بگشاید و سلاممان را پاسخ گوید .

و وقتی ابر آسمان را در آغوش گرفته و باغ بی برگ در سکوتی غمگین نشسته و ساز باران و سرود باد ، باغ نومیدان را به بهاری روشن خوش بین نبوده ، در خنده خونین باغ بی برگی او خون دل خورده ایم .

م . امید ، لکه ابر عابر آفاق نومیدی ، این خروس پیر ، که جز سر و سرود ی خوش با مردم دگر چیزی در بساط خود ندارد به مردم اینچنین آواز می دارد :

مردم ای مردم ، من همیشه یادم است این ، یادتان باشد ، و شنیدم دوش ، هنگام سحر می خواند باز اینچنین با عالم خاموش ، فریاد از جگر  می خواند : مردم ای مردم ، من اگر جغدم به ویران بوم ، یا اگر بر سر سایه از فر هما دارم ، هرچه هستم ، هرچه دارم از شما دارم .

****

ادبیات معاصر ایران دارای نماد و نمایه هایی است که ویژه گی برون رفت از ادبیات کهن را در فرم و ساختار، به شکلی محسوس نشان می دهد وقتی ادبیات معاصر از آثار نیما ، شاملو ، فروغ ، صالحی ، ابتهاج ، سیمین بهبهانی ، رویایی ، براهنی و ...پی گرفته می شود  با واژه  ، لحن ، وزن ، موسیقیای کلام ، نماد و اندیشه و اسطوره و کارکردهای نوتری برخورد می شود که می تواند ریشه در ادبیات کهن داشته باشد و با پیوند های دقیق از همان آوند ، آب خورده باشد .

م امید ، فریاد سهمناک یک نقال پیر ایستاده بر دروازه های تاریخ است که لئامت سکوت سردش را با غرش زهره درای کوسهای گرم خویش( با همین نوپردازی ها و با همان پیوندهای ریشه دار در ادبیات کهن ) می دراند و وهم نه توی آن را نیزه می پراند .

پهلوانی پیر که نومیدوار از مصاف حادثه به کناره وهم آگین ذهن پناه می برد و با بیانی حماسی یادواره زمان و زمین اساطیری را در سم ضربه زهرآگین تقدیری بی امان باز می گوید .

قرنهای هجوم ، غارت ، چپاول و امیدهای تکه تکه شده زیر بنای خانه شاعر را لگد کوب کرده ولی نومید نیست . و نمی تواند باشد چراکه برهمین خانه غمگین دست می ساید از سنگ باروی برج های حماسه ، از در دروازه عبور سواران فتح و از پنجره منظر تمام امیدهای شرف را می آفریند و شاعر نومید نیست اگرچه سرخوردگی ها و شکست های پی در پی تاریخی ، جامعه او را به قبول شکست عادت داده باشد ، که امید است .

***

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

و روایت یاس مسلط بر جامعه در زمستان تاریخی زمانه ، یاسی مرگبار که به خود بیگانگی افراد و از هم بیگانگی جامعه و تن به سیاهی دادن در این شب دیجور منجر می شود . جامعه ایی تهی از خود ، بی خروش و بی فغان که بر زمینی عقیم و طلوع خورشیدهای کاغذی نشسته است .

جامعه ایی خود فریب ، که در آن جامعه می پرسد :

راستی آیا جایی خبری هست هنوز

مانده خاکستر گرمی جایی

در اتاقی – طمع شعله نمی بندم – خردک شرری هست هنوز ؟

شاعر می خواهد خواب سنگین غنودگان را در آرامش دیوارهای خاراسنگ بشکند :

جوانمردا ، جوانمردا ، چنین بی اعتنا مگذر ، ترا با آذر پاک اهورایی دهم سوگند ، بدین خواری مبین خاکستر سردم ، هنوزم آتشی در ژرفنای ژرف دل باقی است ، اگرچ اینک سراپا سردی و ویرانی و دردم .

****

م امید در مرد و مرکب از دریچه امروز به گذشته های شکوهمند باستانی می نگرد و کاریکاتوری گزنده از مسخ تمام عناصر و پنداشت های اساطیری رسم می کند .قهرمان داستان را در رویای گذشته حماسی خود و تق و توق سلاحی زنگار بسته به یابویی پیر سوار می کند و این قهرمان را به جایی می کشاند که با غار سخن بگوید :

غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار ، سخن پوشیده بشنو ، اسب من مرده است و اصلم پیر و پژمرده است ، غم دل با تو گویم غار ، بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟  صدا نالنده پاسخ داد : آری نیست .

****

و در کتیبه ، جامعه ایی زندانی که حتی معیار انتخاب و اختیار دوست و همراه و همبند را ندارد ، با بازیافت روح آزادیخواهی ، در عملکرد رهایی خواهانه ، امکان فراگشت آیینی اسطوره آزادی را به آزمون می نشیند . و چون نسبت به دیگران از قید و بند آزادتر است خواندن رازهایی را بر عهده می گیرد که:

کسی راز مرا داند  که از این رو به آن رویم بگرداند .

و در نهایت راز را می خواند : چه خواندی هان ؟ مکید آب دهانش را و گفت آرام ، نوشته بود همان ، کسی راز مرا داند  که از این رو به آن رویم بگرداند.

و این است  که امتدا برف جای پای او را می پوشاند و آواز تجارب تلخ ، پویه های بی حاصل در یخبندان دره نومیدی زندانیش می سازد .

**

و چاووشی ، اسطوره تراژیک امید است ، سرود آغاز ، آغاز دوباره دیدار ، رفتار و کردار

کجا ، هرجا که اینجا نیست ، من اینجا از نوازش نیر چون پازار ترسانم .

بیا ای خسته خاطر دوست ای مانند من غمگین ، من اینجا بس دلم تنگ است ، بیا ره توشه برداریم ، قدم در راه بی برگشت بگذاریم ، ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است .

اخوان با این سرشت رفتار گرایانه در سرفصل شکستها و نومیدیها خود را دوباره می یابد، از نو می زاید و گردشی نوین را بر مدار آرزوهای بزرگ می آغازد .

نام ها

نامگذاری روزها می تواند یادآورد هویت ، ارزش ، خاطره و یا هرچیز دیگری باشد که برای گروهی از مردم قابل اعتنا باشد اگر بر اساس اراده و آرمانهای مردمی شکل گرفته باشد . اما نامگذاری های فراوان  دوره اخیر، به روی روزها  ، پیشتر از آنکه بازگوینده روزها باشد برآورنده خواست های دیگری است که کمتر از اراده مردم سود برده است و ناچار از تاثیر اساسی خود بازمانده است .

پنجم اسفند نیز یکی از این نامگذاریهای کم فروغ سالهای اخیر است که می خواهد یادآور روز مهندس باشد .

اخوان ثالث

سالفصلی زمستان و امتداد بی درنگ آن بر اندیشه  امید  درنگی دیگر را بر خوانش زمستان اخوان و تمام امید ها و ناامیدی هایش می خواهد .

جمعه همین هفته از ساعت ۱۶ تا ۱۹ خوانش دوباره شعر و بازجست اندیشه اخوان ثالث . ( نقد کتاب )

 

اخوان ثالث

 فاصله‌ي سال‌هاي 1341 تا 1349 سال‌هاي ديگري است. محمدرضا شاه پهلوي پرچم‌دار انقلاب سفيد مي‌شود. سرمايه‌داري به روستاها سر مي‌زند. طبقه‌ي متوسط سر بر مي‌آورد؛ كالاهاي غربي بازار ايران را تصرف مي‌كنند. جبهه‌ي ملي و نهضت آزادي به ميدان مي آيند، جلال آل احمد غرب­زدگي را مي‌نويسد؛ جنبش‌ اسلامي روح الله خميني را مي‌يابد. حسن‌علي منصور ترور مي شود. طيب حاج رضايي شورش‌ پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علم‌داري مي‌كند. خليل ملكي و ياران‌اش‌ محاكمه مي شوند. محمد‌رضا‌شاه در كاخ خود مورد سوء قصد قرار مي‌گيرد. تشييع جنازه‌ي غلامرضا تختي، صحنه‌ي اعتراض‌ به رژيم شاهنشاهي مي‌شود. كانون نويسنده‌گان ايران پا مي‌گيرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج مي‌گذارد، شاعران نيم­خيز مي‌شوند و غبار جامه مي تكانند؛ در برزخي ميان جست‌وجوي چشم انداز و دلي پر از اندوه‌هاي پايا. و در آن سال‌ها اسماعيل خويي بر خيزش‌ خشمي گواهي مي دهد كه دوزخ را ويران خواهد كرد: ‍“دير يا زود\خشمي از دوزخ خواهد گفت:\”آتش”. نادر نادر پور اما، از آوازهاي كهنه دل‌زده است: ”در زير آفتاب، صدايي نيست... غير از صداي رهگذراني كه گاهگاه،\تصنيف كهنه‌اي را در كوچه‌هاي شهر\با اين دو بيت ناقص‌ آغاز مي كنند:\آه اي اميد غايب!\آيا زمان آمدنت نيست”؟ محمود مشرف آزاد تهراني به تداوم سياهي‌ها شهادت مي دهد؛ به بي‌پناهي‌ي كودكاني كه خواب‌هايشان خالي است: ”عروسك‌ها را در شب تاراج كرده‌اند\... در شهر چهره‌ها را در خواب كرده‌اند”. حميد مصدق به محمود مشرف آزاد تهراني از زبان قطره‌هاي باران پاسخ مي‌دهد: ”و گوش‌ كن كه ديگر در شب\ديگرسكوت نيست\اين صداي باران است”. محمدرضا شفيعي‌كدكني در كنار حميد مصدق مي‌ايستد: ”امروز\از كدورت تاريك ابر‌ها در چشم بامدادان\فالي گرفته‌ام\پيغام روشنايي باران”. فريدون مشيري به پيش‌بيني‌ي كدكني اعتقادي ندارد: ”كاش‌ مي‌شد از ميان اين ستارگان كور\سوي كهكشان ديگري فرار كرد”. فروغ فرخزاد در طالع جهان نقش‌ برابري مي‌بيند: ”كسي از آسمان توپخانه در شب آتش‌ بازي مي‌آيد\و سفره مي‌اندازد\ونان را قسمت مي‌كند”. خسرو گلسرخي طراوت جنگل را دست نياز دراز مي‌كند: ”جنگل\اي كتاب شعر درختي\با آن حروف سبز مخمليت بنويس‌\بر چشم‌هاي ابر بر فراز،\مزارع متروك:\باران\باران”. احمد شاملو اندوه از‌پاي‌افتاده‌گان را مي‌نالد:”از مهتابي\به كوچه تاريك\خم مي‌شوم\و به جاي همه نوميدان\مي‌گريم”. منصور اوجي از اين همه‌‌تناقض‌ خسته است:”در دياري كه\يكي از شور مي‌گويد، يكي از پردة بيداد\...\مي‌شود آيا كساني يافت\راهشان يكراه\فكرشان يكجور\جاده‌هاي دوستيشان از كجي بس‌ دور”؟

در روزگاري چنين آشفته، مهدي اخوان‌ثالث كه ساز زمانه را با آواي جان خويش‌ هم‌خوان نمي‌يابد، با زباني كه در آن سماجت و پَرخاش‌ به جاي آرامش‌ مأيوسانه و اتكاء‌‌به‌‌نفس‌ نشسته است، دل‌خوشي‌هاي خام‌سرانه را هشدار مي‌دهد. اكنون تناقض‌هاي او تناقض‌هاي خسته مردي است كه گاه سر در گريبان دارد و گاه مي‌انديشد هم‌دلي با ره‌روان را بايد شعري سرود؛ سرگرداني كه گاه فالي مي‌گيرد: ”ز قانون عرب درمان مجو، درياب اشاراتم\نجات قوم خود را من شعاري ديگر دارم\...\بهين آزادگر مزدشت، ميوه‌ي مزدك و زردشت\كه عالم را ز پيغامش‌ رهاي ديگري دارم”. او نويد مي‌دهد كه از تنهايي و اندوه دل خواهد كند اگر ياران شهري در خور بيارايند: ”دلم خواهد كه ديگر چون شما و با شما باشم\ ...\ طلسم اين جنون غربتي را بشكنم شايد،\و در شهر شما از چنگ دلتنگي‌ها رها باشم\ ...\كه تا من نيز،\به دنياي شما عادت كنم، يكچند\هواي شهر را با صافي پاكيزه و پاكي بپالاييد”. ‍

شهرِ مهدي اخوان ثالث اما، سر بلند نخواهد كرد: ”چه اميدي؟ چه ايماني؟\نمي‌داني مگر؟ كي كار شيطان است\برادر! دست بردار از دلم، برخيز\چه امروزي؟ چه فردايي”؟ پاسخي نيست؛ تنها باد زمانه به سويي ديگر مي‌وزد؛ چنان به شتاب كه مهدي اخوان ثالث دست به تسليم بلند مي‌كند: “اينك بهار ديگر، شايد خبر نداري؟\يا رفتن زمستان، باور دگر نداري”؟ تسليم مهدي اخوان ثالث در مقابل مناديان بهار اما، چندان نمي‌پايد. سرما‌زده‌گان مرگ زمستان را باور ندارند.