در گذار سالهای همراهی با ادبیات ، گاهی به اخوان رسیده ایم به امید ،به نقال پیر شهر سنگستان .
و هر بار که سالفصلی زمستان سبب شده تا نگاهمان جز تا پیش پایمان را نبیند و دستهایمان به اکراه به سوی یکدیگر دراز شده و سرما سخت سوزان ، هوا دلگیر، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگین ، درختان اسکلتهای بلور آجین ، زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ، غبار آلوده مهر و ماه ، شده به اخوان برگشته ایم و خواسته ایم که کسی در بگشاید و سلاممان را پاسخ گوید .
و وقتی ابر آسمان را در آغوش گرفته و باغ بی برگ در سکوتی غمگین نشسته و ساز باران و سرود باد ، باغ نومیدان را به بهاری روشن خوش بین نبوده ، در خنده خونین باغ بی برگی او خون دل خورده ایم .
م . امید ، لکه ابر عابر آفاق نومیدی ، این خروس پیر ، که جز سر و سرود ی خوش با مردم دگر چیزی در بساط خود ندارد به مردم اینچنین آواز می دارد :
مردم ای مردم ، من همیشه یادم است این ، یادتان باشد ، و شنیدم دوش ، هنگام سحر می خواند باز اینچنین با عالم خاموش ، فریاد از جگر می خواند : مردم ای مردم ، من اگر جغدم به ویران بوم ، یا اگر بر سر سایه از فر هما دارم ، هرچه هستم ، هرچه دارم از شما دارم .
****
ادبیات معاصر ایران دارای نماد و نمایه هایی است که ویژه گی برون رفت از ادبیات کهن را در فرم و ساختار، به شکلی محسوس نشان می دهد وقتی ادبیات معاصر از آثار نیما ، شاملو ، فروغ ، صالحی ، ابتهاج ، سیمین بهبهانی ، رویایی ، براهنی و ...پی گرفته می شود با واژه ، لحن ، وزن ، موسیقیای کلام ، نماد و اندیشه و اسطوره و کارکردهای نوتری برخورد می شود که می تواند ریشه در ادبیات کهن داشته باشد و با پیوند های دقیق از همان آوند ، آب خورده باشد .
م امید ، فریاد سهمناک یک نقال پیر ایستاده بر دروازه های تاریخ است که لئامت سکوت سردش را با غرش زهره درای کوسهای گرم خویش( با همین نوپردازی ها و با همان پیوندهای ریشه دار در ادبیات کهن ) می دراند و وهم نه توی آن را نیزه می پراند .
پهلوانی پیر که نومیدوار از مصاف حادثه به کناره وهم آگین ذهن پناه می برد و با بیانی حماسی یادواره زمان و زمین اساطیری را در سم ضربه زهرآگین تقدیری بی امان باز می گوید .
قرنهای هجوم ، غارت ، چپاول و امیدهای تکه تکه شده زیر بنای خانه شاعر را لگد کوب کرده ولی نومید نیست . و نمی تواند باشد چراکه برهمین خانه غمگین دست می ساید از سنگ باروی برج های حماسه ، از در دروازه عبور سواران فتح و از پنجره منظر تمام امیدهای شرف را می آفریند و شاعر نومید نیست اگرچه سرخوردگی ها و شکست های پی در پی تاریخی ، جامعه او را به قبول شکست عادت داده باشد ، که امید است .
***
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
و روایت یاس مسلط بر جامعه در زمستان تاریخی زمانه ، یاسی مرگبار که به خود بیگانگی افراد و از هم بیگانگی جامعه و تن به سیاهی دادن در این شب دیجور منجر می شود . جامعه ایی تهی از خود ، بی خروش و بی فغان که بر زمینی عقیم و طلوع خورشیدهای کاغذی نشسته است .
جامعه ایی خود فریب ، که در آن جامعه می پرسد :
راستی آیا جایی خبری هست هنوز
مانده خاکستر گرمی جایی
در اتاقی – طمع شعله نمی بندم – خردک شرری هست هنوز ؟
شاعر می خواهد خواب سنگین غنودگان را در آرامش دیوارهای خاراسنگ بشکند :
جوانمردا ، جوانمردا ، چنین بی اعتنا مگذر ، ترا با آذر پاک اهورایی دهم سوگند ، بدین خواری مبین خاکستر سردم ، هنوزم آتشی در ژرفنای ژرف دل باقی است ، اگرچ اینک سراپا سردی و ویرانی و دردم .
****
م امید در مرد و مرکب از دریچه امروز به گذشته های شکوهمند باستانی می نگرد و کاریکاتوری گزنده از مسخ تمام عناصر و پنداشت های اساطیری رسم می کند .قهرمان داستان را در رویای گذشته حماسی خود و تق و توق سلاحی زنگار بسته به یابویی پیر سوار می کند و این قهرمان را به جایی می کشاند که با غار سخن بگوید :
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار ، سخن پوشیده بشنو ، اسب من مرده است و اصلم پیر و پژمرده است ، غم دل با تو گویم غار ، بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟ صدا نالنده پاسخ داد : آری نیست .
****
و در کتیبه ، جامعه ایی زندانی که حتی معیار انتخاب و اختیار دوست و همراه و همبند را ندارد ، با بازیافت روح آزادیخواهی ، در عملکرد رهایی خواهانه ، امکان فراگشت آیینی اسطوره آزادی را به آزمون می نشیند . و چون نسبت به دیگران از قید و بند آزادتر است خواندن رازهایی را بر عهده می گیرد که:
کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند .
و در نهایت راز را می خواند : چه خواندی هان ؟ مکید آب دهانش را و گفت آرام ، نوشته بود همان ، کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند.
و این است که امتدا برف جای پای او را می پوشاند و آواز تجارب تلخ ، پویه های بی حاصل در یخبندان دره نومیدی زندانیش می سازد .
**
و چاووشی ، اسطوره تراژیک امید است ، سرود آغاز ، آغاز دوباره دیدار ، رفتار و کردار
کجا ، هرجا که اینجا نیست ، من اینجا از نوازش نیر چون پازار ترسانم .
بیا ای خسته خاطر دوست ای مانند من غمگین ، من اینجا بس دلم تنگ است ، بیا ره توشه برداریم ، قدم در راه بی برگشت بگذاریم ، ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است .
اخوان با این سرشت رفتار گرایانه در سرفصل شکستها و نومیدیها خود را دوباره می یابد، از نو می زاید و گردشی نوین را بر مدار آرزوهای بزرگ می آغازد .