شعر

 

خانه تکانی دل

رویش باغ

 درود و آرزویی خوش

هدیه پر بهای نوروز .

مسعود فرزانگان -۱۳۸۳

قالیبافان

 

یکــــــی بـــــود  یکــــی نبود

غـــــیر از خدا هیشکی نبود

 گـــــــل گــــل گــــل باقالی

نــــــــــــشس رو تخته قالی

ادامه نوشته

شعر

همسفر با سپوران و مطربان

دوره گرد بی پلاس جهانم

تو می شناسیم و خستگی های روزمره گی

تلاشهای  کاشت و داشت

بی هیچ امیدی به برداشت

همسفر با سپوران و مطربان

در رنج

در  جاده جاری ایام .

مسعود فرزانگان بیدگلی

شعر

بگو کجا و چه وقت می آیی ؟

که معبر ورود تو را به دستهای سبزه بسپارم .

 و بهترین غزلهای ناب حافظ را به مطربان حنجره بسپارم .

به انتظار گام های تو که از ضیافت صبح بهار می آیند

پلکهای خسته و کم سو

آواز خواب را  ندیده می گیرند .

برای جشن آمدنت

ای رسول سبزه و شعر

سالهای طولانی است

 که در عقیق و آب و آیینه می گریم

 و هیچکس از جاده ها نمی آید !

 اگر چه در میان شبانگاه ابری و تاریک

 نور کوچک غنیمتی والاست

 اگر نبود که مهمان حبیب خداست

 ذره نور امید را در دل

 -  که میراث دار خورشید است  -

می کشتم  !

بگو کجا و چه وقت می آیی ؟

مسعود فرزانگان